سرمحقق محمد آصف گلزاد

خواجوی کرمانی

کمال الدین ابوالعطا محمود بن علی بن محمود مرشدی از جملهء شاعران و عرفای بزرگ قرن هشتم هجری بود. ولادتش به سال 689 هجری قمری در شهر کرمان اتفاق افتاد و تعلیماتش نیز در همین شهر صورت گرفت. او سفرهایی جانب حجاز، شام، بیت المقدس، عراق عجم، عراق عرب، مصر، فارس و نقاط دیگر داشت. خواجو ضمن این سفر ها، دانش و تجربهء فراوان آموخت و هنگام توقف در بغدادبه سال 732 هجری مثنوی «همای و همایون» را که مدتی قبل از آغاز کرده بود، به پایان رسانید.

 خواجوی کرمانی ضمن آثار خود، تعدادی از بزرگان عصرش را مدح نموده است. وی معاصر حافظ و با هم ارتباط نزدیک داشتند و خواجه از وی فراوان آموخته ؛ چنانچه درخلال دیوانش بسا ابیاتی را مینگریم که به تبعیت از خواجو و یا استقبال از غزلهای وی ساخته شده است، تا بدانجا که یکی از شاعران قریب به زمان حافظ سروده:

استاد غزل سعدی است نزد همه کس اما

دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو

در باب جزئیات زنده گی شخصی خواجو، معلومات دردست نیست. از آنجایی که وی در منظومهء«کمال نامه» اش از پسر خود «مجیرالدین ابو سعیدعلی» نام برده، معلوم میشود که خانواده و فرزندانی داشته است. در مورد سال وفات خواجو اختلاف وجود دارد. مگر سال 750 بنابر روایت فصیح خوافی دقیقتر میباشد. مرقد این شاعرهمین اکنون در «تنگ الله اکبر» شیراز موجود است.

 از خواجو آثار متعدد باقیمانده، زیرا وی از آغاز جوانی به شعر سرودن و نثر نوشتن آغاز نموده بود. مجموع ابیاتش به چهل و چهار هزار بیت میرسد. آفریده هایش عبارتند از: دیوان قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعات، ترکیبات و رباعیات که به دو قسمت: صنایع الکمال و بدایع الجمال تقسیم میگردد. شش مثنوی به اوزان مختلف که در سرودن آنها بیشتر توجه به نظامی داشته است مانند: سام نامه، همای و همایون، گل و نوروز، روضه الانوار، کمال نامه و گوهر نامه. خواجو غیر از منظومه های یاد شده، آثار دیگر نیز دارد، از قبیل: مفاتیح القلوب، رساله البادیه(به نثر)، رسالهء سبع الثمانی، رسالهء مناظرهء شمس و سحاب(به نثر).

خواجو در سرودن اشعار، بیش از همه به سنایی، خاقانی، ظهیر فاریابی، جمال الدین اصفهانی و بسا شاعران دیگر اواخر قرن ششم و اوایل سدهء هفتم نظر داشته و در غزلهایش، شیوهء سعدی را پسند نموده است.

نمونهء کلام:

مادلی ایثار او کردیم وجانی یافتیم                  

گوهری در پایش افگندیم وکانی ساختیم

چون نظر کردیم در بستان به یاد قامتش          

راستی را از سهی سروی روانی یافتیم

با خیال عارض گلرنگ و قد سرکشش                       

بر سر هر شاخ عرعر گلستانی یافتیم

گرچه چون عنقا به قاف عشق کردیم آشیان      

مرغ دل را بر نفس در آشیانی یافتیم

ترک عالم گیر و عالمگیر شو زیرا که ما        

هر زمانی خویشتن را در مکانی یافتیم

در جهان بی نشانی تا نیاوردیم روی              

ظن مبر کز آن بت مه رو نشانی یافتیم

سالها کردیم قطع وادی عشقش و لیک

تا نه پنداری که این ره را گراني یافتیم

ما نه از چشم گران خواب تو بیماریم و بس      

زانکه در هر گوشه از وی ناتوانی یافتیم

در گلستان غم عشق تو از خوناب چشم           

هر گیاهی را که دیدیم، ارغوانی یافتیم

چون به یاد تیغ مژگان تو بگشادیم چشم

هر سر مو بر تن خواجو سنانی یافتیم

 

مآخذ:

1-دکتور ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران. جلد سوم، بخش دوم، 1382 ، ص ص 886-915.

2-دکتور ذبیح الله صفا، گنج و گنجینه. ص ص546-549.

3-دکتر زهرا خانلری، فرهنگ ادبیات فارسی دری.ص ص199-200.