سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

شوکت بخارایی

 

خواجه محمد، فرزند اسحق بخارایی، متخلص به «شوکت» و معروف به« شوکتا» از جملۀ شاعران اواخر سدۀ یازدهم و اوایل قرن دوازهم هجری قمری است. بنابر بعضی روایات، وی از اولادۀ پادشاهان بخارا بود.(1) پدرش نیز در همین شهر پیشۀ صرافی داشت. شوکت تا چند گاه همان شغل پدر را پیش میبرد؛ تا آنکه دارایی اش به وسیلۀ ازبکان تاجر گردید. وی ناچار مسکن آبایی خویش را رها کرده؛ در سال 1088 هـ ق.به هرات آمد وملازمت بیگلر بیگی خراسان ، صفی قلیخان شاملو را حاصل نمود و مدت درازی از مصاحبت و حمایت راقم مشهدی وزیر خراسان، برخوردار بود؛ چنانچه ضمن چندین قصیدۀ خویش این وزیر را مدح نموده است. عزت و اقتدار مجالس همین وزیر و سایل شعرای هم صحبت شوکت سبب گردید تا موصوف تخلص پیشین خود را که « تارک » بود، تغییر داده و تخلص جدید یعنی«شوکت» را برگزید.

شوکت ، انسانی بود نازک دل و حساس؛ از اینرو به زودی ملازمت را کنار گذاشتو از خراسان عزم عراق نمود. وقتی به اصفهان رسید؛ در مقبرۀ شیخ علی بن سهیل بن ازهر اصفهانی سکونت اختیار کرد. شوکت در این محل با دانشمندان، اشخاص نکو سیرت و شعراء رشتۀ الفت قایم نمود، اما اکثر اوقات خود را در کنج عزلت سپری مینمود. همین گوشه گیری، ترک معاشرت با مردم و کمتر نشست و برخاست با دیگران، سبب گردید تا خورد و نوش اندک نموده و به لقمه نانی اکتفا نماید، که این عمل او باعث ضعف و ناتوانی بدنش گردید. وفات شوکت بخارایی سال 1107 هـ ق.در اصفهان اتفاق افتاد.(2)

اشعار شوکت بخارایی با اثر پذیری از حالت فقیرانۀ او رنگ هستی یافته است. معانی اشعارش نمایانگر تخیلات ظریف اوست که نازک اندیشی ها را میرساند؛ چنانچه میر عبدالرزاق خوافی صاحب تذکرۀ «بهارستان سخن» در مورد کلام این شاعر نوشته است:«در فن شعر معنی آفرین صاحب تلاش است بلکه در جلوه گاه سخن گستری چنین نازکخیال خوش فکر چهره نمای وجود نگشته. کلامش بسکه نازکی الفاظ و رنگینی عبارت و شوخی معنی و نزاکت خیال دارد که میتوان گفت شعرش معنی ندارد. دیوانش سراسر منتخب ارباب معنی است و میان سخن سنجان دست بدست میگردد...»(3) اگر چه نسبت پیچ وتاب خیال در کلام شوکت، گاه اشعارش دچار سر درگمی میشود؛ اما در بین آ« همه ابهام و دیریابی مفاهیم، ابیات دلپذیر و تازه، توأم با لطف بیان هم فراوان دیده میشود.

شوکت دارای دیوان بزرگی است، که حاوی قصاید، قطعات، غزلها و رباعیات میباشد. گنجینۀ مذکور به سال 1093ق. فراهم آمده است.

نمونۀ کلام:

ره کی بود به خلوت ناز تو آه را

بیرون کند ز آیینه عکست نگاه را

از بهر خواب دیدن زلف تو شام هجر

خوابانده ام به نگهت سنبل نگاه را

شد تکیه گاه راحت ما سنگ کودکان

از کهر با به کوه بود پشت گاه را

راهی که کوته است دراز است بی رفیق

باشد دو پای تیغ دو دم قطع راه را

بیدار دل کسی است که وضع ملایمش

گیرد به موم آیینۀ صبحگاه را

دیر و حرم به دیدۀ روشن گهر یکی است

پیچیده چون دو رشته به هم این دو راه را

مستم ز صاف بادۀ لعلی که کرده است

آلودۀ شراب، حریر نگاه را

شوکت ز فیض همت خود بار ها بهم

آمیختم چو شیر و شکر مهر و ماه را (4)

 

مآخذ:

1-                            دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران. جلد پنجم(بخش دوم)، چاپ نهم، انتشارات فردوسی، 1383، ص 1334.

2-                            نصر الله مردانی، ستیغ سخن، چاپ اول، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم اسلامی دانشگاهها(سمت)، 1371، ص 110 و همچنان: تاریخ ادبیات در ایران، ص 1335.

3-                            تاریخ ادبیات در ایران، ص 1335.

4-                            همان اثر، ص 1337.