سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

 

 

عبدالغفور ندیم

 

عبدالغفور ندیم، فرزند غلام حیدر کابلی و یا بنابر بعضی روایات رجب علی تاجر بوده، سال تولدش نیز مختلف گفته شده است. بدین معنی که پرطاووس 1298ق. ، تاریخ ادبیات پنج استاد 1296ق. و در مقدمهء دیوان ندیم سال1269ق. در منطقهء شور بازار کابل، ثبت کرده اند. وی مقدمات علوم دینی و سایر دانش ها را نزد علمای زمانش فرا گرفت، مگر توجهء بیشتر به علوم صرف، نحو و معانی داشت. استعداد شعر و شاعری نیز از همان کودکی دارا بود. در ختم تحصیل چندگاهی به صفت معلم ایفای خدمت کرد.

ندیم در زمان حکمروایی امیر حبیب الله خان، همراه با فامیل خویش به مزار شریف تبعید گردید، اما بعد از چهار سال مورد عفو قرار گرفت و دوباره به کابل برگشت. سال وفات این شاعر را 1334ق. (مقدمهء دیوان ندیم=1335ق.) نوشته اند.

ازمرحوم عبدالغفور ندیم ، رساله یی در علم صرف و دیوان شعر باقی مانده است. وی معاصر سخنگویان و نویسنده های بزرگی چون: ملک الشعرا قاری عبدالله، عبدالعلی مستغنی، محمود طرزی، قتیل، عبدالحق بیتاب، محمد انور بسمل بوده و با ایشان روابط دوستانه و ادبی داشت. ندیم در غزلسرایی از مکتب ادبی هندی به ویژه میرزا عبدالقادر بیدل پیروی میکرد، اما در این راه بسیار جلو نرفت. حسن نظر او نسبت به غزلهای حافظ، سبب گردید تا چند غزل خواجه را تخمیس نموده و بسا ابیاتش را تضمین کند. علاوه بر این، به مخمس سازی و تضمین اشعار عدهء دیگری از شعرا نیز مبادرت ورزیده است.

ندیم در سرایش گونه های مختلف شعر دست توانا داشت؛ مانند : غزل، قصیده، قطعه، رباعی، ترکیب بند، ترجیع بند و غیره. از این شاعر در حدود چهارهزار بیت در اختیار قرار دارد. شاید تعدادی هم تلف شده باشد. دیوان ندیم بار نخست به همت دوستش عزیز الله قتیل که خود نیز شاعر بود. در سال 1309ش. در ایران چاپ شد و طبع دوم آن به سال 1387ش. صورت پذیرفت.

نمونهء کلام:

در دندان ترا زین پس گهر خواهم نوشت

و ز لبت حرفی اگر گویم شکر خواهم نوشت

نکتهء موهوم آن سر دهن کردم رقم

چند سطر از نازکی های کمر خواهم نوشت

پایداری کن به من ای شمع بالین فراق

کز سر شب شرح هجران تا سحر خواهم نوشت

غنچه خواندم چون دهانش را ز من دلتنگ شد

در ورق وصف لبش گلبرگ تر خواهم نوشت

بر سر نام تو ای سر دفتر دیوان حسن

خود سر عاشق کش بیدادگر خواهم نوشت

پرتو مهرم مگیر از سر که در تقویم حسن

کاکلت را فتنه دور قمر خواهم نوشت

آرزوی دل چو زلف او دراز افتاده است

تا نگردد رنجه طبعش مختصر خواهم نوشت

می چکد از نوک کلکت رشتهء گوهر ندیم

شعر موزون ترا بر لوح زر خواهم نوشت  

 

 

 

مآخذ:

1-    تاریخ ادبیات پنج استاد، ص ص 380-381.

2-    پرطاووس، جلد دوم، ص ص 800-801.

3-    دیوان ندیم، انتشارات نسیم بخارا و انتشارات الهدی، 1387.

 

سر محقق  محمد آصف گلزاد

سید کمال کجکول

 

سید کمال کجکول از بلخ بوده و در زمان حکمروایی سلطان حسین میرزا حیات به سر میبرد، وی امیر علی شیر نوایی را ملاقات نموده است. در مورد جزئیات زنده گی موصوف، معلومات زیاد در دست نیست. صرف این قدر گفته شده که او را مجموعه شعری بود، حدود پنجصد هزار بیت و نیز مرثیه یی داشت در وفات خواجه ابونصر پارسا، که شهرت زیاد یافت. از چند مصراع این سوگنامه، تاریخ رحلت خواجه پارسا نیز به دست می آید.(1) بنابه صراحت دایره المعارف آریانا، او را قصیده یی بوده، که دو هزار بیت را در بر داشت. شاید هدف همان مرثیۀ ساخت کجکول باشد که تاریخ رحلت پارسا را میرسانید. از آفریده های این شاعر تا اکنون چیزی در اختیار قرار نگرفته، به جز یک بیت ذیل که امیر علی شیر نوایی آنرا نقل کرده است.

ای روشنی از ماه رخت دیدۀ جانرا

برخاک نشانیده قدت سرو روان را(2)

سید کمال کجکول گویا عمر درازی را پشت سر گذاشته، یعنی حدود نود سال زنده گی کرد، تا آنکه در شهر بلخ وفات یافته و همانجا به خاک سپرده شد.

 

مآخذ:

1-     پر طاووس، جلد دوم، ص 665.

2-     د.م. آریانا، ص 747.

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

سورریالیسم

 

اساس مکتب سورریالیسم در سال 1922م. گذاشته شد. این مکتب ادبی بعد از سقوط دادایسم در سال 1922م. رسماً تشکیل گردید، که نه تنها در شعر ، بلکه بالای هنر های دیگر نیز تسلط و نفوذ پیدا کرد؛ اما در ادبیات، به ویژه شعر اثرات آن بارز بوده است.  خاستگاه اصلی سورریالیسم فرانسه میباشد. گویا این خود« فریاد و اعتراض قرن بیستم است بر نا همآهنگی های تمدن جدید.»(1)

اصطلاح سورریالیزم را نخستین بار،گیوم اپولیز ضمن یکی از نمایشنامه هایش در سال 1916م. به کار برد، مگر هدف او ایجاد مکتب جدید نبود؛ بلکه موصوف میخواست با استعمال این واژه، یکنوع شعر خیالی و یا تفننی بی سابقه را بیان کند. از سال 1922 ـ 1924م. دو تن از پیش گامان مکتب سورریالیسم یعنی «آندره برتون و فیلیب سوپو» تحقیقات و نبشته هایی در باب مکتب مذکور انتشار دادند و در سال 1924م. آوازۀ این مکتب اوج گرفت و دفتر آن به نام «دفتر تحقیقات سورریالیسم» در یکی از خیابان های پاریس افتتاح شد. همچنان نخستین بیانۀ سورریالیسم به قلم آندره برتون و نخستین شمارۀ مجلۀ «انقلاب سورریالیستی» منتشر گردید. این مجله تا سال 1929م. چاپ و منتشر میگردید. برتون در نخستین بیانۀ خود، سورریالیسم را چنین تعریف کرد:«سورریالیسم خود کار مغزی است که میخواهد یا به وسیلۀ زبان یا به وسیلۀ قلم و یا به هر وسیلۀ دیگر، جریان واقعی عمل تفکر را بیان کند. سورریالیسم تقریر و تثبیت تفکر است بدون تحکم عقل و خارج از هرگونه تقید به قوانین زیباشناسی و اصول اخلاقی.»(2) از اینرو میتوان گفت که رویا ها و تخیلات بیش از همه در تشکل و روند آثار سورریالیستی دخالت دارند. چرا که رویا و تخیل به ذات خود محل تجلی عواطف و یا به عبارت دیگر عرصۀ تظاهر ضمیر ناخودآگاه آدمی محسوب میشود.(3)

سورریالیسم دارای یک سلسله اصول و قواعد مختص به خود میباشد و به صورت فشرده عبارتند از: فلسفۀ علمی که همان روانکاوی فروید است: فلسفۀ اخلاقی که با هر گونه قرار داد و مواضعه مخالف میباشد. و بالاخره فلسفۀ اجتماعی که میخواهد با ایجاد « انقلاب سورریالیسم» بشریت را آزاد کند.(4)

مکتب ادبی سورریالیسم، بعد از جنگ جهانی دوم(1945م.) تحول بیشتر یافت و امتیاز این پیشروی را باید به آندره برتون داد، چنانچه نسل جوان و تازه نفسی دور او حلقه زدند و کانون این مکتب را گرمتر ساختند.(5)

 

مآخذ:

1-     رضا سید حسینی، مکتب های ادبی، چاپ دوم، انتشارات نیل، 1337، ص 300.

2-     همان اثر، ص 309.

3-     همان کتاب، ص 311.

4-     د.م. آریانا، ص 726.

5-     مکتب های ادبی، ص 344.

 

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

سمبولیزم

 

سمبولیسم به آن مکتب ادبی و هنری اطلاق میشود که با اثر پذیری از فلسفۀ آیدیالیسم و الهام از متافزیک به وجود آمده است، این مکتب حوالی سالیان 1880م. در فرانسه رونق یافت . از سال 1886م. نامش بیشتر شایع گردید.(1) نخستین پیام آور مکتب ادبی مذکور، شارل بودلر بود. موصوف با انتشار دیوان اشعارش تحت عنوان«گلهای شر» جهان شعر را تکان داد. به نظر وی دنیا به سان جنگلی است پر از اشارات و سمبولها، حقیقت از چشم مردم عادی پنهان میباشد، فقط شاعر است که با فهم خویش، آنرا درک و احساس مینماید.(2) همچنان در این راستا میتوان از شخصیت های دیگری چون: پل ورلن، آرتورمبو و استفان مالارمه به عنوان شخصیت های معروف مکتب سمبولیزم یاد آور شد.(3) سپس شاعران دیگر نیز ظهور نموده و آثار فراوان در زمینه ایجاد کردند.

زبان شعر سمبولیسم، مخلوط و در هم بوده؛ چنانچه در وهلۀ اول خواننده و شنونده را دچار تعجب میساخت. پیروان مکتب مذکور در ساخت کلام خود دگرگونی هایی را به میان آوردند، حتی در پی آن بر آمدند که قواعد دستور زبان را هم عوض کنند. ایشان وزن را یک نوع موانع در مسیر خویش می پنداشتند. اکثر شعرای این مکتب وزن و قافیه را در شعر تعدیل نمودند. بدین ترتیب رویا و تخیل همراه با سمبول ها وارد ادبیات شد. هدف عمدۀ شعر سمبولیسم این بود که عظمت احساسات و تخیلات، نباید با تشریحات واضح و صریح از میان برده شود، بلکه کوشش به عمل آید تا خطوط صریح و روشن تیره گردد.(4) ناگفته نماند که در مکتب سمبولیسم، تا حدود زیادی تصوف و عرفان خویش را نیز مشاهده میکنیم.

 

مآخذ:

1-     رضا سید حسینی، مکتب های ادبی. چاپ دوم، انتشارات نیل، 1337، ص 22.

2-     د.م. آریانا، ص 708.

3-     مکتب های ادبی، ص ص 218، 222، 224، 225 .

4-     همان اثر، 224.

 

 

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

سر محقق محمد آصف گلزاد

سالک کابلی

 

میرزا محمود سالک بالاحصاری از شعرای معروف سدۀ سیزدهم افغانستان و معاصر امیر دوست محمد خان بود. وی سخنسرای توانا و در انواع سخن مهارت داشت. دیوان شعرش حاوی قصیده، غزل، رباعی، مخمس، ترجیع بند، مسدس و مثنوی میباشد. سالک در مدح چند تن از شاهان معاصر و همچنان وزیر اکبر خان قصاید زیاد سروده است. وفات این شاعر را در سال 1281هـ .ق. نوشته اند.(1)

نمونۀ کلام، در وصف کابل:

 

به رهی مغبچه یی گفت مرا

که گر از اهل رهی همرهم آ

کابل ای خواجه که دیدن دارد

دو طرف شهر و میانه دریا

چون جداول همه جا انهارش

اندر آن صفحه فتاده است بجا

در ذوایق به خصایص آبش

هست نعم البدل آب بقا

رسد ار عطر شمیمش به مشام

نگهت نافۀ آهوی خطا

شق به شق قلم افتد هردم

التیامش دهد از بسکه هوا

خاک پاکش گل گلخیز بود

روح آن رایحۀ روح فزا

باغ آن رشک گلستان ارم

شهر آن جنت فردوس نما

سبز و پر گل چمنش چون طاووس

وطنش نیز در اوطان عنقا

هست هر مد خیابان هایش

بهر گم کرده رهان راه نما (2)

 

مآخذ:

1-     د.م. آریانا، ص 660.

2-     محد حنیف حنیف بلخی، پرطاووس، جلد اول، چاپ دوم، صبور لیزرکمپوزینگ پشاور، 1381، ص 404.

 

 

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

رومانتیسم

 

مکتب رومانتیسم زادۀ تحول سیاسی، اجتماعی و روحی اروپا، به ویژه فرانسه میباشد، که بر هنر و ادبیات حاکمیت پیدا کرده و در قطب مخالف کلاسیسم قرار گرفت، یعنی همه قواعد مکتب کلاسیسم را درهم شکسته و خواهان آزادی در هنر و ادبیات شد.  اصطلاح رومانتیک از سدۀ هفدۀ میلادی در انگلستان پیرامون تعبیرات شاعرانه به کار میرفت و از سال 1676م. وارد فرانسه شده، مدت زیادی مترادف بود با خیال انگیزی و افسانه وی.(1) اگر چه رومانتیسم فرانسه با اثر پذیری و رنگ گیری رومانتیسم انگلستان و آلمان به وجود آمد؛ اما به مرور زمان در این کشور چنان متشکل و پر سر و صدا شد، که در اواخر دورۀ مکتب مذکور، ادبیات انگلستان و آلمان را تحت نفوذ خود قرار داد.

رومانتیسم مکتب پیچیده و آشفته، پیروان آن بیشتر پابند احساس و خیالپردازی بودند، که اصولش نا مفهوم و اغلب متضاد میباشد؛ چنانچه یکی از پیشوایان این مکتب گفته است که ادبیات رومانتیک عبارت از «جمع رخداد و آموزش انواع مختلف ادبی است.»(2) پس میتوان گفت که صفت اساسی مکتب رومانتیک عبارت از برتری دادن احساس و تخیل بر استدلال و تعقل میباشد. طرفداران این مکتب با طرز بینش ویژۀ خود، در حقیقت زبان را طراوت بخشیدند و به شعر رنگ تازه دادند.(3)

مکتب رومانتیسم برنامه های خاصی داشت، که در پرتو آن مسیر خویش را می پیمود. این دستور العمل ها عبارت بودند از: آزادی، شخصیت، هیجان و احساسات، گریز و سیاحت، کشف و شهود و بالاخره افسون سخن(4). رومانتیسم تا سال 1850م. بر ادبیات اروپا حاکمیت داشت.(5)

 

مآخذ:

1-     رضا سید حسینی، مکتب های ادبی، چاپ دوم، انتشارات نیل، 1337، ص 72.

2-     همان کتاب، 74.

3-     د. م. آریانا، ص 555.

4-     مکتب های ادبی، صص 76-80.

5-     همان اثر، ص 73.

 

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

رکین

 

حبیب الله رکین، پسر ذکر الله فرزند ارباب عبدالله، به سال 1293ش. در مزار شریف متولد گردید. تعلیمات ابتدایی را در همان محیط فراگرفت. سپس شامل لیسۀ حربی شد و تحصیلات عالی خویش را در دانشکدۀ نظامی به پایان رسانید. فوق لیسانس را در کورس (آ) و ماستری خود را در رشتۀ انجنیری حاصل نمود. وی ضمن خدماتش، چهار مدال و نشان ستور درجۀ سوم را به دست آورد و به پاس ساختن قره قل مصنوعی جایزۀ درجه اول رحمان بابا را نیز نصیب خود ساخت. در سال 1347خورشیدی به رتبۀ دگروالی باز نشسته شد.

رکین، نویسنده، شاعر توانا و علاقه مند هنرهای زیبا بوده، اشعارش بیشتر رنگ و صبغۀ عرفانی داشت و مشحون از شور و سوز میباشد. آثار متعدد از وی برجامانده، که عبارتند از:

1-     دیوان عین العشق: که حاوی غزلیات، قصاید، قطعات، مخمسات بوده، شش هزار بیت دارد.

2-     گنج رکین: دارای 1200 صفحه که حاوی 26جزو میشود. محتوای آن، موضوعات دینی است.

3-     چهار کتاب آسمانی: که خلاصۀ احکام و غزوات در آن درج است.

4-     رؤیای صادقه: که 500 خواب خودش و خانواده اش در آن گنجانیده شده است.

5-     رسالۀ ادبیات: در برگیرندۀ قوانین شعری میباشد.

6-     بیوگرافی رکین: که ضمن آن سی و سه مرتبه نجات خویش را از مرگ قریب الوقوع نگاشته.

7-     رسالۀ رویا و انوار: پیرامون مشاهدات اهل سلوک تحریر شده است.

 

نمونۀ کلام:

 

دلم از دست یار بی وفا سوخت

ز تاب صورتش خلق خدا سوخت

ز سوز عشق جانم تب نموده

چنان آتش که تأثیر دوا سوخت

فتاده آتشی در استخوانم

که از سوزش به دست من عصا سوخت

نمیدانم چه تأثیر است در حسن

که هر عضو مرا یک یک جدا سوخت

چنان در سینۀ من آتش افتاد

که دل در گوشۀ او جابجا سوخت

به چشمان سیاهش موج ناز است

رکین بینوا اندر وفا سوخت (3)

 

مآخد:

1-     پر طاووس، جلد اول، ص 388.

2-     دانشنامۀ ادب فارسی، جلد سوم، صص 438-439.

3-     همان پرطاووس، صص 388-389.

 

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

رضا میمنه گی

 

منشی علی رضا رضا، فرزند شاه محمد، به سال 1252شمسی در دهکدۀ اشبار علاقه داری کوهستان فاریاب دیده به جهان گشود. از آوان نوجوانی دانشهای متداول زمانش به ویژه ادبیات دری، عربی، اصول فقه، صرف، نحو، فلسفه و منطق را نزد علمای منطقۀ خود فرا گرفت و مطالعاتش را در زمنیۀ دانش و فرهنگ معاصر نیز پیگیری کرد. موصوف وظایف عمده یی را در دستگاه حکومت انجام داد؛ مانند: کار در حکومت اعلای میمنه، گمرک اندخوی و ریاست بلدیۀ فاریاب. نسبت درایت و شایسته‌گی‌یی که داشت، مدت هجده سال به حیث نمایندۀ مردم میمنه در مجلس مشورتی حکومت اعلای میمنه وظیفه اجرا نمود.

رضا میمنه گی، علاوه بر سایر دانشها، به نویسنده گی و شعر سرودن نیز دست توانا داشت، اشعارش رنگ عرفانی و اجتماعی دارد. دیوان این شاعر تا حال زمینۀ چاپ نیافته است. علاوه بر این، رساله یی به نام(اشرف الاخلاق) نیز دارد که به زبان عربی بوده و بار نخست در مصر چاپ شده بعد ها ترجمه آن توسط خودش در شماره های مختلف مجلۀ الفلاح به چاپ رسید. موصوف رساله یی تحت عنوان (تحفه عزیزی) هم نوشت که پیرامون موضوعات اخلاق و سلوک بوه و تا حال چاپ نشده است. وفات علی رضا در سال 1323 خورشیدی اتفاق افتاد.

نمونۀ کلام

با خراش دل خود همچو نگین میسازم

میخورم خون و به این نقش نگین میسازم

مدتی شد که من غمزده از درد فراق

دور از وصل تو با قلب حزین میسازم

خوش نسازد دل من را به جهان عیش و نشاط

من در این غمکده با طبع حزین میسازم

از گلستان چو رسد بوی گلی خوشنودم

بلبل بی پر و بالم به همین میسازم

زخمی عشقم و از بهر علاج دل خود

مرهم خویش ز حسن نمکین میسازم

هر چه خواندم به جز از عشق نیامد کارم

زین همه علم به یک حرف حسین میسازم

عشق باشد چه ضرور است که وصلش طلبم

هجر هم وصل بود تا که  به این میسازم

گر برد چرخ غبارم به فلک فخرم نیست

ز آسمان هم نظر خود به زمین میسازم

زحمت و رنج جهان چیست«رضا» در پیری

مرگ را از قد خم گشته کمین میسازم

 

مآخذ:

1-                            محمد حنیف حنیف بلخی، پر طاووس. جلد اول، چاپ دوم،(پشاور: صبور لیزرینگ، 1381) صص 379 -380.

2-                            دانشنامۀ ادب فارسی. به سر پرستی حسن انوشه، جلد سوم، چاپ دوم، (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1381)، ص 435.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

عبدالقهار ذوقی

 

اسمش عبدالقهار، نام پدرش محمد کریم دروازی بود. وی به سال 1215ق. در قریۀ سنگیون درواز بدخشان تولد شده است.(1) ذوقی مبادی علوم اسلامی را در محیط خانواده گی فرا گرفت. سپس جانب بخارا رفت وتحصیلات خود را در علم حال ، قال و ادبیات دری پیش برد. موصوف در بین مردم درواز به «داملا» شهرت داشت. وفات این شاعر در سال 1295ق. به عمر هشتاد ساله گی اتفاق افتاد.(2)

نمونۀ کلام:

آتشم در خرمن خاشاک شور و شر زدم

صفحۀ دل را به تار راستی مسطر زدم

زین گلستان تا گلی از عجز من بر سر زدم

در بساط بی نیازی تکیه بر بستر زدم

آسمان را پست دیدم خیمه بالاتر زدم

در پند ناصحان را من به گوش آویختم

تن ز نخوت تاج بر سر داشت خاکش بیختم

خاطر از تشویش دل زد گه به غم آمیختم

دل ز داغ آزرده خاطر بود، خونش ریختم

سینه از ناخن شکایت داشت بر خنجر زدم

تا محبت در دلم نفزود جسمم جان نیافت

تا نشد نبضم جوان اصلاً سر و سامان نیافت

سعی تا در کار نامد بطن خالی نان نیافت

هیچکس بی خدمتی ره بر در سلطان نیافت

                        صد هما را بال دادم تا پری بر سر زدم(3)

مآخذ:

1-                            محمد حنیف حنیف بلخی، پرطاووس. جلد اول، چاپ دوم،(پشاور: صبور لیزرکمپوزینگ، 1381)، ص 348.

2-                            د. م. آریانا، ص 491.

3-                            پر طاووس، ص 348.

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

ذوقی

 

میر غلام شاه، متخلص به ذوقی از جملۀ دانشمندان درواز بدخشان بود. پدرش ملا حسین خوی و خصلت عارفانه داشت(1)، از هیمن رو پسرش را نیز توأم خصایص برده باری و نکوتربیت نمود. ذوقی در کنار اندیشه های روحانی و سیر و سلوک، از حدیث، تفسیر و علوم متداول عربی و ادبی نیز فراوان مایه اندوخت. خط نسخ را زیبا مینوشت و چند جلد قرآن شریف را به خط زیبای خود باز نگاری کرد.

ذوق و علاقۀ زیاد به شعر و شاعری داشت و در این راستا شیوۀ بیدل و صایب را بیشتر پیروی میکرد. ذوقی سالیان دراز زنده گی نمود و سر انجام به سال 1252ق. در نواحی درواز بدخشان وفات یافت.(2)

نمونۀ کلام:

چمن از عندلیب وحشت آمیزم گریزان شد

طرب رخت اقامت بست هم آهنگ میزان شد

ز خود رائی به وحشت آنقدر آشفته گردیدم

که گرد توسن آهم رم چشم غزالان شد

دلم در قید زلف شوخ بیباکی گرفتار است

سپاه کفر آخر رخنه زن در ملک ایمان شد

به روی آتشین رخساره یی تا چشم وا کردم

تمام پیکرم از تاب حسنش مجمرستان شد

هجوم هند تا از گوشۀ ملک یمن سر زد

بساط پادشاه حسن جای نا مسلمان شد

مشام بوی گل را عطر آمیزی کند هردم

نسیمی را که رفتارش به کوی درد نوشان شد

بت گلگون قبایم تا لباس عشوه در بر کرد

به هر جانب هزاران همچو من دلداده حیران شد

در الفاظ ذوقی آنقدر شهرت به خود دارد

صدف از شرمساری سالها محروم نیسان شد(3)

 

مآخذ:

1- د. م. آریانا، ص 491.

2- محمد حنیف حنیف بلخی، پر طاووس. جلد اول، چاپ دوم(پشاور: صبور لیزرکمپوزینگ، 1381)، ص348.

3- همان اثر، ص 349.

 

 

 

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

محقق ترمذی

 

سید برهان الدین محقق ترمذی معروف به سید سردان(کسی که اسرار را میدانست) در سال 561ق. تولد شد. او از سادات ترمذ بوده، هنگام جوانی به بلخ آمد و جزو حلقۀ ارادتمندان بهاء الدین محمد ملقب به سلطان العلماء(پدر مولانا) گردید. در این موقع، جلال‌الدین محمد کودک بوده، طبق دستور پدر، تحت تربیت سید مذکور قرار گرفت.

ترمذی پیش از مهاجر شدن خانوادۀ بهاء الدین محمد جانب روم، بلخ را ترک نموده؛ در شهر ترمذ منزوی شده بود(1) مگر در 629 ق. یکسال بعد از فوت سلطان العلماء وارد قونیه شد و به تربیت مولانا جلال الدین محمد، بار دیگر همت گماشت و کتاب معارف پدرش را هزار مرتبه بالایش گردان نمود.(2)

این استاد و مرشد مولانا، شاگردش را جهت اندوختن دانش و سلوک بیشتر تشویق به سفر کرد وجانب شام فرستاد؛ اما خود به قیصریه رفت و آنجا اقامت گزید. بعضاً به قونیه نیز آمده و از خانوادۀ مولانا، دیدار و وارسی میکرد. مولانا بعد از هفت سال مسافرت، در 637ق. آنگاهیکه سی وهفت سال داشت، از اقامت شام، حلب و دمشق، وارد قیصریه شده و همراه با استادش(محقق ترمذی) رهسپار قونیه گردیدند. چندی بعد، ترمذی دوباره عزم رفتن قیصریه نمود. هر چند مولانا کوشید تا از رفتنش مانع گردد؛ سید حاضر نشد در قونیه بیش از این درنگ نماید، زیرا خود میدانست که حضورش دیگر اینجا لزومی ندارد. مولانا را قانع ساخت و جانب قیصریه حرکت نمود. ترمذی مدت نه سال عمرش را (از 629- 638) در تربیت و ارشاد مولانا وقف نمود و حال وقال شاگرد و مریدش را تحت نظر داشت. وقتی سید برهان الدین محقق ترمذی وارد قیصریه شد؛ مریدان و شاگردان، دورش حلقه زدند. وی در این شهر درس میداد، وعظ و ارشاد میکرد. شاگردان و ارادتمندان، گفته هایش را به دل و جان می پذیرفتند و یادداشت مینمودند. مجموعه یی از مواعظ و ارشادات سید را در سال 687ق. جمع و تدوین کرده و «معارف سید برهان الدین محقق ترمذی» یا «مقالات برهان الدین» نام نهادند.

معارف یا مقالات ترمذی بر اسلوب« معارف سلطان العلماء» میباشد. اثرات معارف ترمذی را بر اثار مولوی به وضاحت مینگریم. در معارف مذکور، اشعاری نیز آمده است؛ اما دانسته نمیشود که این ابیات، مال خود سید است و یا از شعرای دیگر. آنچه در معارف مذکور مشخص گردیده، همانا ابیاتی میباشد، از حکیم سنایی غزنوی. این خود مینمایاند که سید نسبت به عارف بزرگ غزنه ارادت داشته است. علاوه بر معارف مذکور، رسالۀ دیگری را نیز تحت عنوان «تفسیر سورۀ فتح» به سید مذکور نسبت داده اند. این اثر از نگاه محتوا، همسان معار او گفته شده است(3) یعنی دارای نکات و اشارات زاهدانه و عارفانه میباشد.

ترمذی در سیر و سلوک، پیرو مکتب ملامتیه بوده؛ زیرا در معارف وی بدین موضوع اشاراتی هست. سید برهان الدین محقق ترمذی در قیصریه هنوز سالی را به پایان نبرده بود، که پیمانۀ حیاتش به سر رسید؛ یعنی در سال 638ق. پدرود حیات گفت و باحضور داشت شاگرد و مریدش(حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی) در همانجا دفن گردید. مولوی در ختم تکفین، تدفین و مراسم عزا داری، کتب و رسایل ترمذی را با خود به قونیه آورد و از آنها فراوان استفاده کرد.

 

مآخذ

1-           فریدون بن احمد سپهسالار، زندگینامۀ مولوی، مقدمه: سعید نفیسی، چاپ هفتم( تهران: چاپ انتشارات اقبال، 1385، ص 165 و پله پله تا ملاقات خدا، ص 46.

2-           فرانکلن دین لوئیس، مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب. ترجمه: حسن لاهوتی، چاپ دوم، نشر نامک، 1385،ص 139.

3-           دکتور ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران. جلد سوم، چاپ دوازدهم، (تهران: انتشارات فردوس، 1382)، ص 1172.

4-           دکتور شیرین بیانی، دمساز دو صد کیش، چاپ اول، انتشارات جامی، 1384، ص 45.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

 

ضحاک

 

بنا به روایت شاهنامۀ فردوسی و بعضی منابع دیگر، هنگام فرمانروایی جمشید، در دشت سواران نیزه گذار(عربستان) نیک مردی به نام « مرداس» زنده گی میکرد. وی پسری داشت، زشت، ناپاک، اما دلی به اسم ضحاک. در اوستا نام ضحاک چندین بار به صورت های « اژی دهاک» و « اژی» آمده است. جز اول این نام(اژی) در اوستا به معنای مار و جزء دوم آن یعنی«دهاک» مخلوق اهریمنی را میرساند. در شاهنامه، ضحاک، جد مهرابشاه کابلی خوانده شده است. (1)

جمشید، فرمانروای آریانا از دست ضحاک متواری شده؛ پس از سالیان آواره گی بدست ضحاک افتید و با اره تنش را دو نیم کرد. همچنان دو خواهرش را به همسری خود در آورد. ضحاک در اثر وسوسۀ شیطان، پدرش را نیز هلاک نمود و خود مدت هزار سال سلطنت راند. ابلیس به شکل آشپز بر وی نزدیک شده و خوراکه های لذیذ از گوشت برایش آماده میساخت؛ تا خصلت درنده گی و تهور را در باطنش پرورش دهد. حال آنکه در آن زمان مردم، از نباتات خوراکه تهیه میکردند.

شیطان به پاداش تهیۀ خوراکه های لذیذ، اجازه یافت که شانه های ضحاک را ببوسد. از جای بوسه ها، دو مار سیاه به وجود آمد، که ضحاک را بسیار رنج میداد و هر چه آنها را قطع میکردند، باز میروئیدند. طبیبان عصر از علاج آنها در ماندند. بار دیگر، ابلیس در هیأت طبیب بر وی ظاهر گردد و چارۀ آن دو مار را، مغز دو انسان گفت. بدینترتیب ضحاک، هر روز دو جوان را کشته و مغز ایشان را به مار ها میخورانید؛ تا خود آرامش یابد.

در این ضمن، دو مرد بزرگ منش به نامهای ارمائیل و کرمائیلف به صفت طباخ ها در خدمت ضحاک قرار گرفتند. ایشان روزانه یکتن از قربانیان مار ها را به صورت مخفی رها نموده؛ به حای مغز سر دو انسان، از یکنفر جهت خوراک مار های ضحاک استفاده میکردند. کاوۀ آهنگر که هفده پسرش به امر ضحاک کشته و از مغز شان برای غذای مار ها، استفاده شده بود و میخواستند، هجدهمین پسرش را نیز به همین منظور بکشند، سر به طغیان برداشت. مردم ستم دیده بر وی گرد آمدند. کاوه، چرم پارۀ آهنگری خود را بر سر نیزه یی بلند کرد و مردم را به عصیان طلبید . گروه شورشی با فریدون که از نژاد تهمورث بود یکجا شده، آن چرم پاره را به فال نیک گرفتند و به دیبا و گوهر آراسته، «درفش کاویانی» خواندند.

فریدون، کاوه و گروه خشمگین و ناراضی فاتحانه قصر ضحاک را تصاحب نمودند. ضحاک با عجله از هندوستان خود را به پایتخت (نزدیک بابل) رسانید. در اثر نبردی که میان وی و فریدون در گرفت، ضحاک مغلوب و به زنجیر کشیده شد و در کوه دماوند زندانی گردید. بدین ترتیب، مردم از شر ضحاک و مار هایش نجات یافتند. در ادبیات دری ضحاک نماد استبداد و ستمباره گی شمرده میشود.

 

مآخذ:

1-     دکتر ذبیح الله صفا، حماسه سرایی در ایران، طبع دوم، چاپ تهران، 1324، ص ص 452-435.

2-     شاهنامۀ فردوسی. ص ص 28-29.

3-     فرهنگ ادبیات فارسی دری، ص 321.

 

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

شوکت بخارایی

 

خواجه محمد، فرزند اسحق بخارایی، متخلص به «شوکت» و معروف به« شوکتا» از جملۀ شاعران اواخر سدۀ یازدهم و اوایل قرن دوازهم هجری قمری است. بنابر بعضی روایات، وی از اولادۀ پادشاهان بخارا بود.(1) پدرش نیز در همین شهر پیشۀ صرافی داشت. شوکت تا چند گاه همان شغل پدر را پیش میبرد؛ تا آنکه دارایی اش به وسیلۀ ازبکان تاجر گردید. وی ناچار مسکن آبایی خویش را رها کرده؛ در سال 1088 هـ ق.به هرات آمد وملازمت بیگلر بیگی خراسان ، صفی قلیخان شاملو را حاصل نمود و مدت درازی از مصاحبت و حمایت راقم مشهدی وزیر خراسان، برخوردار بود؛ چنانچه ضمن چندین قصیدۀ خویش این وزیر را مدح نموده است. عزت و اقتدار مجالس همین وزیر و سایل شعرای هم صحبت شوکت سبب گردید تا موصوف تخلص پیشین خود را که « تارک » بود، تغییر داده و تخلص جدید یعنی«شوکت» را برگزید.

شوکت ، انسانی بود نازک دل و حساس؛ از اینرو به زودی ملازمت را کنار گذاشتو از خراسان عزم عراق نمود. وقتی به اصفهان رسید؛ در مقبرۀ شیخ علی بن سهیل بن ازهر اصفهانی سکونت اختیار کرد. شوکت در این محل با دانشمندان، اشخاص نکو سیرت و شعراء رشتۀ الفت قایم نمود، اما اکثر اوقات خود را در کنج عزلت سپری مینمود. همین گوشه گیری، ترک معاشرت با مردم و کمتر نشست و برخاست با دیگران، سبب گردید تا خورد و نوش اندک نموده و به لقمه نانی اکتفا نماید، که این عمل او باعث ضعف و ناتوانی بدنش گردید. وفات شوکت بخارایی سال 1107 هـ ق.در اصفهان اتفاق افتاد.(2)

اشعار شوکت بخارایی با اثر پذیری از حالت فقیرانۀ او رنگ هستی یافته است. معانی اشعارش نمایانگر تخیلات ظریف اوست که نازک اندیشی ها را میرساند؛ چنانچه میر عبدالرزاق خوافی صاحب تذکرۀ «بهارستان سخن» در مورد کلام این شاعر نوشته است:«در فن شعر معنی آفرین صاحب تلاش است بلکه در جلوه گاه سخن گستری چنین نازکخیال خوش فکر چهره نمای وجود نگشته. کلامش بسکه نازکی الفاظ و رنگینی عبارت و شوخی معنی و نزاکت خیال دارد که میتوان گفت شعرش معنی ندارد. دیوانش سراسر منتخب ارباب معنی است و میان سخن سنجان دست بدست میگردد...»(3) اگر چه نسبت پیچ وتاب خیال در کلام شوکت، گاه اشعارش دچار سر درگمی میشود؛ اما در بین آ« همه ابهام و دیریابی مفاهیم، ابیات دلپذیر و تازه، توأم با لطف بیان هم فراوان دیده میشود.

شوکت دارای دیوان بزرگی است، که حاوی قصاید، قطعات، غزلها و رباعیات میباشد. گنجینۀ مذکور به سال 1093ق. فراهم آمده است.

نمونۀ کلام:

ره کی بود به خلوت ناز تو آه را

بیرون کند ز آیینه عکست نگاه را

از بهر خواب دیدن زلف تو شام هجر

خوابانده ام به نگهت سنبل نگاه را

شد تکیه گاه راحت ما سنگ کودکان

از کهر با به کوه بود پشت گاه را

راهی که کوته است دراز است بی رفیق

باشد دو پای تیغ دو دم قطع راه را

بیدار دل کسی است که وضع ملایمش

گیرد به موم آیینۀ صبحگاه را

دیر و حرم به دیدۀ روشن گهر یکی است

پیچیده چون دو رشته به هم این دو راه را

مستم ز صاف بادۀ لعلی که کرده است

آلودۀ شراب، حریر نگاه را

شوکت ز فیض همت خود بار ها بهم

آمیختم چو شیر و شکر مهر و ماه را (4)

 

مآخذ:

1-                            دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران. جلد پنجم(بخش دوم)، چاپ نهم، انتشارات فردوسی، 1383، ص 1334.

2-                            نصر الله مردانی، ستیغ سخن، چاپ اول، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم اسلامی دانشگاهها(سمت)، 1371، ص 110 و همچنان: تاریخ ادبیات در ایران، ص 1335.

3-                            تاریخ ادبیات در ایران، ص 1335.

4-                            همان اثر، ص 1337.

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

 

میر علی اصغر شعاع

 

میر علی اصغر شعاع، فرزند میر علی اکبر آقا، به سال 1288 خورشیدی در یک خانوادۀ روحانی و دانشمند ساکن محلۀ چنداول کابل، دیده به جهان گشود. پدر وی از جملۀ استادان صاحب نام و نشان و معزز عصر خود بود. شعاع مقدمات علوم، دینیات، منطق و معارف اسلامی را، نزد پدر فرا گرفت. سپس شامل دارالمعلمین کابل شده و مدت نه سال در این کانون علمی، مصروف فراگیری فرهنگ ودانش گردید و همزمان به آموزش زبانهای عربی و انگلیسی نیز همت گماشت؛ چنانچه در هر دو زبان تسلط کامل یافت.

شعاع بعد از ختم تحصیلات مسلکی، به صفت معلم در مکاتب مختلف شهر کابل، از جمله لیسۀ عالی غازی، ایفای خدمت نمود. موصوف در کنار وظیفۀ رسمی دولتی، به تحقیق، تألیف و ترجمۀ مقالات علمی- ادبی، نیز میپرداخت و آنها را در جراید، روزنامه ها و مجله های کشور به چاپ میرسانید. اینها خود سبب شدند، که شعاع به سرعت شهرت و محبوبیت حاصل نموده و سمت سر دبیری روزنامۀ اصلاح را بدست آورد. چندی بعد از مقام معاونیت مؤسسۀ نشراتی اصلاح نایل آمد.

میر علی اصغر شعاع، در سال 1327ش. به صفت رییس «دایره المعارف آریانا» مقرر شده و جلد نخست کتاب«دایره المعارف آریانا» تحت نظر و رهنمایی های وی از چاپ برآمد. به پاس این خدمت شایستۀ موصوف، نشان درجه اول مطبوعات از سوی دولت برایش اهداء گردید.

شعاع، در دورۀ هشتم شورای ملی، از سوی مردم کابل، به حیث نماینده انتخاب و روانۀ پارلمان شد. هنگام صدارت محمد داوود خان، وقتی عبدالملک عبدالرحیم زی به مقام وزارت مالیه رسید؛ میر علی اصغر شعاع به حیث همکار نزدی او (مدیر قلم مخصوص) در آن وزارت شامل وظیفه گردید. شعاع در این زمان علاوه بر مصروفیت های اداری، از پژوهش و نگارش آثار نیز فروگذاشت نکرد؛ چنانچه در کنار سایر نبشته هایش، ترجمۀ کتاب «الخراج» ابویوسف از عربی به دری قابل یاد آوری میباشد.

در هفدۀ سرطان سال 1335شمسی، عبدالملک عبدالرحیم زی، وزیر مالیه و اقتصاد، به بهانۀ اینکه گویا کودتای را به کمک یکی از دو خارجی بر ضد حکومت شاهی افغانستان سازمان داده، همراه با میر علی اصغر شعاع و چند تن دیگر زندانی شدند. شعاع در ماه عقرب سال 1336خورشیدی بعد از شکنجه و لت و کوب فراوان، در زندان جان داد. جنازۀ وی را شب هنگام به خانواده اش واقع چنداول تسلیم و دستور دادند، که در تاریکی شب به خاک سپرده شود، تا مبادا اثرات جراحت و شکنجه را دیگران مشاهده کنند.

 

مآخذ:

1-                            داکتر شمس الحق آریانفر، شخصیت های کلان افغانستان. بنگاه انتشارات میوند، 1387، صص306-309.

2-                            دکتر محمد حسن ریاض هری، روشنفکری که تشیع جنازه اش ممنوع شد. سایت انترنت، یکشنبه 18/4/1385.

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

سیاوش

 

سیاوش(سیاوخش) و یا هم سیاووش، در اوستا به شکل ساورشن آمده، که دارندۀ اسپ سیاه معنی میدهد.(1) سیاوش، پسر کیکاووس فرمانروای آریانا بود. وی از کودکی، نزد رستم در شهر سیستان پرورده شد و آیین سوارکاری، تیر اندازی، بزم، رزم و آداب شاهی را آموخت. او بعد از هفت سال ب دربار پدر بازگشت. سودابه یا سوادوه، دخر شاه هاماوران و همسر دوم کیکاووس، که مظهر زیبای اغوا گرانه بود؛ دل به عشق این پسر نا سکۀ خود بست. محبت ناپاک بانوی مذکور تا مرز توطئه و رسوایی کشد. وسوسۀ های سودابه، شهزادۀ دلیر و پاک آریانا را از راه بیرون نتوانست. لذا هردم از وی دوری می جست. همسر کاووس، از عملکرد این جوان بر آشفت و در فکر انتقامجویی افتاد. چاره‌یی ندید جز اینکه نزد شوهر، شکایت برد و وی را ناپاک انگارد. اگر چه پدر به بیگناهی فرزند، اطمینان داشت؛ مگر با آنهم، سیاوش را جهت اثبات عفت او، دستور داد که از تودۀ آتش بگذرد. شهزاده، همراه با اسپ خویش، دلیرانه از میان شعله های آتش سالم گذر نمود، زیرا در آن هنگام، باور چنان بود که آتش در پاکان کارگر نمی افتد.

سیاوش جهت رهایی از دسیسه های بعدی سودابه، داوطلب رفتن به نبرد با افراسیاب تورانی، دشمن دیرین آریانا گردید؛ که از جیحون یعنی مرز دو کشور جلو آمده بود. این فرزند جوان، همراه با رستم، طوسی و سپاه عظیم در دروازۀ بلخ به میدان جنگ شتافت. در نتیجه بعد از نبرد خونین، سپاه توران شکست خورد. افراسیاب خوابی دید، که گویا سیاوش بر وی غالب شده و تخت و تاجش را تاراج مینماید. چاره یی سنجید و نامۀ صلح آمیز با هدایای گران توسط برادرش گرسیوز، نزد وی فرستاد و تقاضای مصالحه کرد. قهرمان جوان آریانا، پیشنهاد مذکور را مشروط بر اینکه: مناطق غصب شده آریانا، به وسیلۀ تورانیان دوباره مسترد شده و صد تن از بسته گان افراسیاب به شکل گروگان نزد آریائیان، پذیرا گردند تا مطمئن شود، که نیرنگی در این پیشنهاد وجود ندارد. گرسیوز، شرایط را پذیرفت و سیاوش هم پیمان را موافقت کردو گزارش آنرا توسط رستم، به اطلاع کیکاووس رسانید. شاه پیر و خودکامه، با آشتی همراه تورانیان موافق نبود؛ لذا رستم را ملامت نموده، فرمان داد که طوس به عنوان فرمانده سپاه، نبرد را با افراسیاب تورانی دنبال نماید. ضمناً  به پسر امر کرد، گروگان ها را به دربار بفرستد، تا کشته شوند. از آنجایی که نزد سیاوش، پیمان شکنی، گناه بزرگی محسوب میشد؛ به فرمان پدر گردن نه نهاد و گروگان ها را واپس نزد افراسیاب فرستاد و خود نیز وی پناهنده شد. سیاوش از سوی فرمانروای توران و پیران به گرمی استقبال گردید« افراسیاب به پیران گفت کیکاوس چگونه دل از دیدار چنین رویی که من زیباتر از آن در همه عمر ندیده ام، بریده است.»(3) وی در آنجا با جریره دختر پیران ازدواج کرد، که فرود پهلوان در نتیجۀ این پیوند زاده شد. چندی بعد، پیران، به سیاوش پیشنهاد نمود تا جهت مصلت در کار ها، با فرنگیس دختر افراسیاب نیز عروسی کند. اگر چه در بدو امر، افراسیاب بدین کار موافق نبود، زیرا ستاره شناسان گفته بودند که از پیوند سیاوش و فرنگیس، فرزندی زاده میشود که جهان را تسخیر نموده و توران را ویران می نماید(4)، اما بعداً در اثر اصرار پیران حاضر بدان گردید. بدین ترتیب، سیاوش آرامش نسبی را باز یافت.

سیاوش، در مملکت توران، منطقه یی را برگزیده، آبادان ساخت و سیاوش گرد نامیده(5) و در آنجا با همسران خویش حیات خوشی را سپری میکرد. موصوف همواره سعی داشت تا میان دو کشور آریانا و توران، صلح و آرامش بر قرار شود، این خصلت و اخلاق نیک وی، سبب گردید که طرفداران زیادی پیدا نماید. شهرت و محبوبیت سیاوش، اسباب تشویش افراسیاب را فراهم آورده، تصور نمود که شاید روزی فرا رسد و قدرتش ره دست این شهزادۀ آریایی از بین برود.لذا در اثر حسادت و بدگویی گرسیوز و تشویش خودش، پیوند خوشی را نادیده گرفته، به منطقۀ داماد حمله ور شد. اگر چه سیاوش و جنگاوران محدودش، رشادت ها از خود نشان دادند؛ اما در نهایت فوج توران غلبه حاصل نموده؛ طرفداران سیاوش کشته شدند و پهلوان جوان آریایی، زخمی و اسیر گردید. افراسیاب دستور داد، تا وی را به قتل رسانند. در محلی که خون این جوان آریایی ریخته شده؛ گلی روییده و به نام «خون سیاوشان» یا «فرسیاوشان» شهرت یافت. فرنگیس دختر افراسیاب از سیاوش باردار بوده، بعد از کشه شدن شوهر، کیخسرو را به دنیا آورد.

وقتی خبر قتل سیاوش، به آریانا رسید؛ مردم این دیار سخت بر آشفته شدند. رستم که این جوان را چون فرزند پرورش داده بود، به خونبهای وی، سودابه را کشت. بدین ترتیب دور جدیدی از نبرد های کین خواهانه میان آریانا و توران آغاز گردید. بعد چند گاهی، کیخسرو، پسر سیاوش بزرگ شدو به فرمانروایی آریانا رسید. موصوف انتقام خون پدر را از گرسیوز و افراسیاب گرفت و این هر دو را به قتل رسانید.

مآخذ

1-     پشت ها، جلد دوم، ص 227. (به حوالۀ قهرمان ملی ایرانیان، سایت انترنت)

2-     دکتر سید ابوطالب میر عابدینی، فرهنگ اساطیری- حماسی ایران.(تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1386.)ص 170.

3-     همان کتاب، ص 129.

4-     همان اثر، ص 169.

5-     قهرمان ملی ایرانیان. سایت انترنت، ص ص 2-2.

6-     سیاوش. سایت انترنت، ص 1.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

سلطان العلماء

بهاء الدین محمد فرزند حسین، پسر احمد خطیبی، ملقب به سلطان العلماء و معروف به بهاء ولد، دانشمند، مدرس، خطیب، متصوف و صاحب نام و نشان، در اواخر سدۀ ششم و اوایل قرن هفتم هجری مهتابی میزیست. سال تولدش را (545ق.) نوشته اند؛ زیرا موصوف در معارف خویش نیز بدین نکته اشارتی دارد. زادگاهش بلخ است، اگر چه در منطقۀ وخش، که از توابع بلخ بود، همچنان خانۀ شخصی داشت.(1)

اجداد بهاء ولد، به عنوان واعظ، خطیب و اهل دانش و فرهنگ، شهرت داشتند. تذکره نگاران و سایر نویسنده گان، اوایل و اواسط دورۀ حیات سلطان العلماء را در روشنی کامل قرار نداده و بیشترین حرفها در با وی آنگاه شروع می شود، که از بلخ جانب آسیای صغیر مسافرت نمود.

بهاء الدین محمد بلخی، مردی بود دانشمند و در زهد و تقوا، کم نظیر. دارای استغنا، به دور زا جاه طلبی و حب دنیا و دارای مشرب عارفانه. همین خصوصایتش سبب گردید؛ تا وی را «سلطان العلماء» لقب دهند. این مرد وارسته، هفتۀ دو روز یعنی پنجشنبه و جمعه ( و بنابر بعضی روایات دوشنبه وجمعه)(2) بر فراز منبر وعظ میکرد؛ مگر پنج روز دیگر را به تعلیم، تدریس، مباحث دینی، سوال و جواب و مسایل اجتماعی می پرداخت.

سلطان العلماء در اکثر علوم متداول زمانش وارد بوده همچنان با مشایخ و عرفا، مراودۀ نزدیک داشت. پس او خود یک عارف و بر تصوف و عرفان عملی و نظری وارد بود. نویسنده گان معاصر وی همه بر این موضوع تایید نموده اند. یکی از پژوهشگران در زمینه مینویسد:«به جرأت میتوان گفت که جزء اولین و مهمترین گروه از فقیهانی که بین تصوف وفقه آشتی دادند، بهاءالدین بود؛ زیرا او را میتوان هم امامی عالیقدر دانست و هم صوفی ای صاحب حال ، کرامت و قطبی بزرگ.» (3) مگر دقیق نمیدانیم که وی نزد کدام مرشدی، تعلیم عرفانی دید و ارشاد گردید. موصوف با چند تن از مشایخ صوفیه روابط برقرار نموده بود؛ مانند: شیخ مجدالدین بغدادی، شیخ نجم الدین کبرا و عدۀ دیگر. گروهی بدین باورند که وی نزد شیخ نجم الدین کبرا تعلیم عرفانی دید و عده یی گفته اند که موصوف، شاگرد و ارادتمند امام احمد غزالی بود و از همین قبیل سخنان دیگر نیز وجود دارد. از جمله آمده است که سلطان العلماء تحت تاثیر مکتب وحد الوجود محی الدین بن عربی قرار داشت.(4) به هر صورت سلطان العلماء باور داشت که عقل و عرفان دو پدیده یی اند در جهت وصوف به بارگاه خداوند(ج). موصوف خدا شناسی و یکی شدن با «الله» را در « انسان کامل» به جستجو میگرفت.

سلطان العلماء، اثری داشت به نام « معارف بهاء ولد» به گمان قوی، این کتاب در سال 600 ق. نگارش یافته است. معارف مذکور ، تأویل و تفسیری است از قرآن شریف و احادیث پیامبر اسلام(ص) که دارای ابعاد گستردۀ دینی و عرفانی میباشد. در معارف مذکور، حدود سی بیت دری و عربی وجود دارد. شاید بعضی از این ابیات را، بهاولد خود سروده باشد. همین اکنون نسخه یی از معارف یاد شده در قونیه موجود است و احتمال میرود به خط و کتابت خود سلطان العلماء باشد. (5)

این دانشمند، نسبت به فلاسفه میانۀ خوب نداشت. از همین رو، وی را مخالف و رقیب امام فخر رازی دانسته اند(6)؛ چنانچه گفته شده که یکی از علل مهاجرت وی از بلخ جانب روم، هیمن مسأله بوده است. غیر از این، علل و عوامل دیگر نیز ردیف بندی شده از جمله اختلاف با سلطان محمد خوارزمشاه. بهاء الدین محمد، همراه با اعضای خانواده و سه صد تن از یاران و هواخواهان، به بهانۀ ادای مراسم حج، بلخ و بلخیان را در سال 617ق. ترک گفت و راه آسیای صغیر را در پیش گرفت. نخستین توقفگاه این کاروان به رهبری سلطان العلماء شهر نیشاپور بود. در آن شهر بها ولد با شیخ فرید الدین عطار ملاقات نمود. ایشان از نیشاپور، جانب بغداد رفتند. در این شهر، شیخ شهاب الدین سهروردی به استقبال وی شتافت. سلطان العلماء با فرزندش، جلال الدین محمد، در سال 618ق. از همین شهرمراسم حج را به جا آورد. این خانواده، بعد از اقامت در شهر های مختلف چون :حجاز، عراق، ارزنجان، شام، حلب، دمش، آق شهر، لارنده و شاید بعضی مناطق دیگر(7)، در سال 626ق. بنا به دعوت علاء الدین کیقباد، پادشاه علم دوست و متدین سلجوقی روم، به قونیه رفتند.(8) وقتی سلطان علاءالدین کیقباد، دانش ، عظمت و استغنای سلطان العلماء را دید، دل در گرو خصلت وی نهاد و با جمعی از اراکین حکومتش، دست ارادت به سوی بهاءولد دراز نموده و مرید او گردید. سلطان روم به ندیم خاصش(امیر بدرالدین گهر تاش) دستور داد، تا برای سلطان العلماء مدرسه یی اعمار نماید. این کار به سرعت پایان یافت. مدرسۀ مذکور به مرور زمان، درسگاه بزرگی شد و به « مدرسۀ مولانا جالال الدین» شهرت یافت.(9) سلطان العلماء در این شهر بیش از دو سال حیات به سر نبرده و چاشتگاه روز جمعه 18 ربیع الثانی 628ق. به عمر حدود هشتاد ساله گی دنیا را وداع گفت.

1-     فریتس مایر، بهاء ولد ، زندگی و عرفان او. ترجمه: مریم مشرف، چاپ نخست، (تهران، مرکز نشر دانشگاهی،1382)، ص ص 19 و 448.

2-     رسالۀ سپهسالار، ص 10

3-     دمساز دو صد کیش، ص 28.

4-     دمساز دو صد کیش، ص ص 29 و 33(به حوالۀ معارف بهاء ولد صص 131-132).

5-     خلیل الله خلیلی، از بلخ تا قونیه.( کابل: وزارت اطلاعات و کلتور، 1360)ص7.

6-     دکتور عبدالحسین زرین کوب، پله پله تا ملاقات خدا، تهران، 1369، ص33.

7-     پله پله تا ملاقات خدا. ص 4 و سر نی جلد اول ص 83.

8-     فریتس مایر، بهاء ولد، زندگی و عرفان او. ترجمۀ مریم مشرف، چاپ نخست، (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1382، پاورقی ص444.

9-     پله پله تا ملاقات خدا، ص 68.

 

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

 

سرآهنگ

 

استاد محمد حسین سرآهنگ، به سال 1302ش. در یک خانوادۀ هنر مند و اهل موسیقی، واقع کوچۀ خواجه خوردک(بعداً خرابات) کابل دیده به جهان گشود. جد مادری سراهنگ، استاد گامو نام داشت که در سال 1248ش. بنابر خواست امیر شیر علی خان با جمعی از هنرمندان دیگر، از هندوستان، به کابل خواسته شدند و به عنوان« هنرمندان دربار» واقع بالاحصار کابل جاگزین گردیدند.(1) پدر کلان پدری موصوف یعنی عطاحسین خان، جزء گروپ دوم هنرمندان هندی بود، که در زمان حکومت محمد اعظم خان به کابل خواسته شد. استادان مذکور و اولادۀ شان، تحت حمایت و کمک دربار کابل میزیستند و هر یک ایشان هنرمندان درباری بودند؛ چنانچه مکتب جدید موسیقی هندی- افغانی را بنیادنگذاری کردند، که در این راستا، استاد قاسم و استاد غلام حسین (پدر سراهنگ) از سرآمدان این دو گروپ بودند. چندی بعد هنرمندان یاد شده، از بالاحصار کابل، به کوچۀ خواجه خوردک (خرابات امروز) نزدیک بالاحصار انتقال یافتند.(2)

محمد حسین (سرآهنگ)، تعلیمات خویش را در لیسۀ امانی به پایان رسانید.(3) همچنان درسهای نخستین موسیقی را، نزد پدر(استاد غلام حسین) فرا گرفت وجهت فراگیری بیشتر این فن، عازم هندوستان شد. وی از محضر دانشمندان و استادان بزرگ آواز موسیقی آنجا، کسب فیض نمود و افتخار استاد موسیقی کلاسیک را به دست آورد؛ چنانچه گفته شده، که « استاد سرآهنگ یگانه نواگر بزم موسیقی پتیاله و شاگر استاد عاشق علی خان بود. در این شیوه نه همتایی دارد و نه انبازی.»(4) لذا میتوان گفت وی موسیقی را به گونۀ علمی آموخت. زیرا آنگاهی که لقب سرتاج موسیقی کلاسیک را در هندوستان به سرآهنگ تفویض میکردند؛ خطاب به وی گفتند: «اگر هندوستان عنوان برتر از این هم می داشت؛ به شما اهدا میکرد.»(5)

تا جایی که ملاحظه شده، در تکوین شخصیت هنری – ادبی استاد سرآهنگ سه کس اثر بارز دشاته اند: ابوالمعانی بیدل، استاد عاشق علی خان آخرین چشم و چراغ موسیقی پتیاله در هندوستان و محمد عبدالحمید اسیر(قندی آغا)که روزنۀ دنیای اسرار آمیز بیدل را به روی وی گشود.(6) آشنایی او با اشعار بیدل سبب گردید تا از جملۀ بهترین شارحال ابیات میرزا عبدالقادر بیدل محسوب گردد. همچنان خود نیز غزلهای خوب و زیبا بسراید. استاد سرآهنگ در پی معرفت با عرفان اسلامی و به ویژه اندیشه های عارفانۀ بیدل، بیشتر به خانقاه ها میرفت و اشعار صوفیانه را میخواند. موصوف علاوه بر این ، به آهنگ های محلی نیز روح تازه یی دمید و در کنار انواع راگ ها و غزلیات، اینگونه اشعار را هم زیبا کمپوز میکرد و به خوانش میگرفت.(7)

 استاد سرآهنگ ضمن اشتراک در فستیوال ها، کنسرت ها و محافل موسیقی داخلی وخارجی، دستاورد های بزرگی را نصیب گردید، از جمله به سال 1329ش. در فستیوال موسیقی شهر کابل، از سوی شهرداری، مدال طلا را بدست آورد. در همین سال لقب پر افتخار «استاد» را نیز از سوی ریاست مستقل مطبوعات نصیب شد. چند سال بعد لقب«سر آهنگ» به وی اعطاء گردید. دانشگاه چندیگر هندوستان، موصوف را «کوه بلند موسیقی» نامید. دانشگاه کلاکند را در شهر کلکتۀ هندوستان استاد سر آهنگ را با القاب:«ماستر»، «داکتر» و «پروفیسور» یاد نمود. دانشگاه مرکزی موسیقی شهر الله آباد، لقب «سرتاج موسیقی» را به استاد مذکور اهدا کرد. به سال 1357ش. بعد از اجرای کنسرت در شهر دهلی، وی را به عنوان«بابای موسیقی» نامیدند. در سال 1360ش. بعد از اجرای کنسرتی در دانشگاه الله آباد، لقب «شیر موسیقی» به وی داده شد. استاد سر آهنگ در پی حصول افتخارات یاد شده از سوی دانشمندان و صاحبنظران موسیقی، ضمن بیتی چنین مباهات نمود:

در نزد اهل علم از القاب معنوی

«کوه بلند» بودم و «شیر دمن» شدم(8)

سرآهنگ در راستای موسیقی چنان پیش رفت، که موفق به ابتکار دو راگ جدید در این زمینه نیز گردید. که آنها عبارتند از راگ های: «مونتمی» و «هزاره»(9) و بالاخره این استاد بزرگ موسیقی کشور ما، در زمستان سال 1360ش. آنگاهی که جهت اجرای کنسرت، به هندوستان رفته بود؛ به سکتۀ قلبی مواجه شد. اما ضمن تداوی از این مهلکه نجات یافت و دوباره به میهن برگشت. تا آنکه صبحگاهان روز 16جوزای سال 1361خورشیدی، پدرود حیات گفت و در شهدای صالحین به خاک سپرده شد.

از شاد روان استاد محمد حسین سر آهنگ، حدود چهار صد آهنگ در آرشیف موسیقی رادیو و تلویزیون کشور موجود است. علاوه بر این، مقداری اشعار و نیز رساله یی تحت عنوان «قانون طرب» که جهت معرفی و آموزش موسیقی نگارش یافته؛ از وی باقیمانده است.

مآخذ:

1-                           عبدالوهاب مددی، سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان. تهران، 1375، ص 11.(به حوالۀ دکتر شمس الحق آریانفر، شخصیت های کلان افغانستان. بنگاه انتشارات میوند، 1387، ص 256.

2-                           شخصیت های کلان افغانستان، ص ص 256-257.

3-                           عزیز آسوده، سیمای معاصران. مطبعۀ دولتی، 1369، ص 36.

4-                           مجلۀ آواز، سال هشتم، شمارۀ 3 و 4 . 31سرطان 1364، ص 6.(به حوالۀ شخصیت های کلان افغانستان، ص 257)

5-                           شخصیت های کلان افغانستان، ص 256.

6-                           سیمای معاصران، ص 39.

7-                           همان اثر، ص 42.

8-                           شخصیت های کلان افغانستان، ص ص 259-260.

9-                           همان اثر، ص 262.

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

 

ساقینامه

 

ساقینامه در حقیقت مربوط به اشعار خمری و از جملۀ متفرعات آن میباشد، اما باید متذکر شد که، اکنون شکل مستقل را به خود گرفته است. در ساقینامه، شاعر خطاب به ساقی و طلب می پردازد. بسا از ساقینامه ها با عبارت« بیا ساقی»، « بده ساقی» و از همین قبیل اصطلاحات شروع میگردد. این گونۀ شعر، بیشتر در قالب مثنوی سروده میشود، آنهم در بحر متقارب اگر چه عده یی از شعرا، قالب های ترجیع بند، ترکیب بند، قصیده، غزل و رباعی را نیز جهت افادۀ آن برگزیده اند. اکثر ساقینامه ها، با روح فلسفی، اخلاقی و عرفانی آمیخته است، که از گذشت ایام و نا پایه داری دوران سخن میراند.(1)

ساقینامه و اشعار خمری در زبان دری، دارای سابقۀ طولانی میباشد، و تا عصر ردوکی میرسد،که با گذشت زمان، بازتابگر مسایل عرفانی هم شده است؛ چنانچه آمده: قدیمترین ساقینامه یی که در اختیار داریم و در آن به ساقی خطاب شده، همانا پارچه شعری است از فخرالدین اسعد گرگانی، شاعر قرن پنجم و سرایشگر معروف داستان «ویس و رامین»که اینک نمونه یی از سروده های او:

بیا ساقی آن آب آتش فروغ

که از دل برد رنگ و از جان دروغ

مغنی بیا و بیار آن سرود

که ریزم ز هر دیده صد زنده رود(2)

ساقینامه های این شاعر از بس زیبا و در خور دقت بوده؛ گوینده گان بعدی، در این راستا به کلام وی نظر داشته اند.

اوج ساقینامه سرایی همانا روزگار تیموریان هند بوده است، که تعداد زیادی از شعرا، بدین شیوه، سمند اندیشه را به جولان کشیدند؛ از جمله: ساقینامۀ ظهوری، که حاوی (4500) بیت میباشد. همچنان تذکرۀ میخانه، تالیف ملا عبدالنبی فخر الزمانی، معروفترین اثری است که شرح حال سرایشگران ساقینامه را در خود دارد. این کتاب به سال 1028ق. در هندوستان تألیف گردیده و زنده گینامه هفتاد و یک تن شاعر را همراه با نمونۀ کلام شان دارا میباشد. مؤلف چند ساقینامه یی از خود نیز تخلص «نبی» در این تذکره اورده است.(3) علاوه بر این، تذکرۀ دیگری هم تحت عنوان «پیمانه» به کوشش احمد گلچین معانی تالیف شده که حاوی اشعار ساقینامه است(4)

در دورۀ معاصر نیز، شعرای ما ساقینامه های فراوان سرده اند، که معدودی از آنها شهرت فراوان یافته اند. در این راستا میتوان عبدالعلی مستغنی را نام گرفت، که اثر مستقلی در این باب دارد. ساقینامۀ مستغنی در بحر متقارب سروده شده و حاوی حدود پنچ هزار بیت میباشد، که عمده نکات آن عبارت از وصف: ساقی، می، میخانه، صراحی، جام، چنگ، دف، نای ، مغنی و امثال اینها. ضمن ساقینامۀ مذکور، حدود (22) غزل نیز در رابطه به موضوع مذکور آمده است.

مثال ساقینامه برگزیده یی از مثنوی همای و همایون خواجوی کرمانی:

بده ساقی آن عین آب حیات

که دوران گیتی ندارد ثبات

بیا تا خرد را قلم در کشیم

ز مستی به عالم علم بر کشیم

ز جام دمادم دمی بر زنیم

به می آب بر آتش غم زنیم

دمی خوش بر آریم با همدمی

غمی باز گوییم با محرمی

یک امروز با یکدیگر می خوریم

چو فرصت نباشد، دگر کی خوریم

از این دامگه دیر خاکی مغاک

برفتند و بردند حسرت به خاک

بده ساقی آن جام جمشید را

شب تیره رخشنده خورشید را

بده ساقی آن آب آتش نشان

از آن پیش کز ما نیابی نشان

که در آتش است این دل روشنم

همانا که آبی بر آتش زنم (5)

 

 

مآخذ:

1-                           محمد آصف گلزاد، بررسی احوال و آثار عبدالعلی مستغنی. (رسالۀ تایپی جهت ترفیع به رتبۀ علمی معاون سر محقق)، 1372، ص 45.

2-                           دانشنامۀ ادب فارسی، جلد دوم، ص 777.

3-                           همان اثر، ص ص 132-133.

4-                           دانشنامۀ ادب فارسی، به سرپرستی حسن انوشه، جلد دوم، چاپ دوم،(تهران:وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،1381)، ص ص777-778.

5-                           دکتر پرویز ناتل خانلری، هفتاد سخن، جلد سوم، چاپ اول، چاپخانۀ حیدری، 1369، ص ص 232-233.

 

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

رودابه

 

اگر بخواهیم از زنانی نام بگیریم که در ایجاد حماسه به اشکال مختلف نقش به سزایی داشته اند، خواه ناخواه اسم رودابه جزو این زنان برتر خواهد بود. وی دختر مهراب شاه کابلی و سیندخت است. او نادیده و از طریق شنیده ها به زال، پدر رستم دل می بنددد. با آنکه میداند، خانواده اش با دودمان زال سر دشممنی دارند؛ زیرا مهراب شاه، فرمانروای کابلستان از نسل ضحاک بوده و منوچهر از نواسۀ دختری فریدون(فریدون همان کسی است که ضحاک را اسیر و در کوه دماوند زندانی ساخت.) فرمانروای آریانا با مهراب شاه میانۀ خوب نداشت؛ یعنی رودابه و زال از نگاه نژادی با هم تضاد داشتند. مگر این دختر در پروردن محبت خود، کمترین تردیدی به دل راه نداده و زال را شبانگاه پنهانی به قصر خود فرا میخواند. رودابه در خلوت با زال حرکتی نمیکند که مغایر عفت و بانو منشی باشد. گویا پاکی وی، منشاء بیباکی او بوده است. احساس این دخت کابلی را هنگام ملاقاتش با زال، فردوسی چنین به نمایش گرفته:

ز دیدنش رودابه می نارمید

به دزدیده در وی همی بنگرید

مهراب شاه از محبت این دو آگاه می شود، خشمگین عزم کشتن دختر مینماید؛ اما همسر وی(سیندخت) مانع این کار او شده و جریان را با منوچهر در میان میگذارد. در نتیجه موافقت شاه آریانا را حاصل نموده و عروسی رودابۀ کابلی همراه با زال سیستانی صورت گرفته وبعد از وصلت دایمی، طفلی در کنار ایشان پرورده می شود، که افتخار آریاناست و این کودک همانا رستم زابلی می باشد. اینک چند بیتی از زبان فردوسی در باب جمال رودابۀ کابلی می شنویم.

به بالای ساج است و همرنگ عاج

یکی ریزی بر سر از مشک تاج

دو نرگس دژم و دو ابرو به خم

ستون دو ابرو چو سیمین قلم

دهانش به تنگی دل مستمند

سر زلف چون حلقۀ پای بند

دو جادوش پر خواب پر آبروی

پر از لاله رخسار و پر مشک موی

نفس را مگر بر لبش راه نیست

چنو در جهان نیز یک ماه نیست

مآخذ:

1-     دکتر ذبیح الله صفا، حماسه سرایی در ایران. چاپ تهران، اسفند ماه 1324.

2-     محمد علی اسلامی ندوشن، زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه، چاپ سوم، تهران.

3-     سیمای زن در شاهنامۀ فردوسی. مجلۀ میرمن، شماره 15، ثور 1385 ص 20.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

رودابه

 

اگر بخواهیم از زنانی نام بگیریم که در ایجاد حماسه به اشکال مختلف نقش به سزایی داشته اند، خواه ناخواه اسم رودابه جزو این زنان برتر خواهد بود. وی دختر مهراب شاه کابلی و سیندخت است. او نادیده و از طریق شنیده ها به زال، پدر رستم دل می بنددد. با آنکه میداند، خانواده اش با دودمان زال سر دشممنی دارند؛ زیرا مهراب شاه، فرمانروای کابلستان از نسل ضحاک بوده و منوچهر از نواسۀ دختری فریدون(فریدون همان کسی است که ضحاک را اسیر و در کوه دماوند زندانی ساخت.) فرمانروای آریانا با مهراب شاه میانۀ خوب نداشت؛ یعنی رودابه و زال از نگاه نژادی با هم تضاد داشتند. مگر این دختر در پروردن محبت خود، کمترین تردیدی به دل راه نداده و زال را شبانگاه پنهانی به قصر خود فرا میخواند. رودابه در خلوت با زال حرکتی نمیکند که مغایر عفت و بانو منشی باشد. گویا پاکی وی، منشاء بیباکی او بوده است. احساس این دخت کابلی را هنگام ملاقاتش با زال، فردوسی چنین به نمایش گرفته:

ز دیدنش رودابه می نارمید

به دزدیده در وی همی بنگرید

مهراب شاه از محبت این دو آگاه می شود، خشمگین عزم کشتن دختر مینماید؛ اما همسر وی(سیندخت) مانع این کار او شده و جریان را با منوچهر در میان میگذارد. در نتیجه موافقت شاه آریانا را حاصل نموده و عروسی رودابۀ کابلی همراه با زال سیستانی صورت گرفته وبعد از وصلت دایمی، طفلی در کنار ایشان پرورده می شود، که افتخار آریاناست و این کودک همانا رستم زابلی می باشد. اینک چند بیتی از زبان فردوسی در باب جمال رودابۀ کابلی می شنویم.

به بالای ساج است و همرنگ عاج

یکی ریزی بر سر از مشک تاج

دو نرگس دژم و دو ابرو به خم

ستون دو ابرو چو سیمین قلم

دهانش به تنگی دل مستمند

سر زلف چون حلقۀ پای بند

دو جادوش پر خواب پر آبروی

پر از لاله رخسار و پر مشک موی

نفس را مگر بر لبش راه نیست

چنو در جهان نیز یک ماه نیست

مآخذ:

1-     دکتر ذبیح الله صفا، حماسه سرایی در ایران. چاپ تهران، اسفند ماه 1324.

2-     محمد علی اسلامی ندوشن، زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه، چاپ سوم، تهران.

3-     سیمای زن در شاهنامۀ فردوسی. مجلۀ میرمن، شماره 15، ثور 1385 ص 20.

سر محقق محمد آصف گلزاد

رازق فانی

 

محمد رازق فانی «صدیقی» به سال 1322 خورشیدی در منطقۀ بارانۀ شهر کابل متولد گردید. موصوف تحصیلات خویش را تا سطح ماستری دررشتۀ اقتصاد سیاسی از کشور بلغاریا به سال 1356ش. حاصل نمود. فانی در کنار تحصیلات عالی در بخش اقتصاد، بنابر ذوق و استعدادی که به ادبیات دری، داشت؛ به نوشتن داستان، پارچه های طنزی و سرودن اشعار نیز دست یازید. چنان آمده است که گویا از سال 1340 شمس آنگاهیکه بیست و و سال داشت؛ به سرایش شعر آغاز نمود. وی فعالیت های ادبی خویش را روز تا روز گسترش داد؛ تا آنجایی که به عنوان ادیب (شاعر و نویسنده) فرزانۀ روزگارش تبارز یافت.

رازق فانی در سال 1367شمسی، همراه با اعضای خانواده اش، راه مهاجرت از وطن را پیش گرفته و در شهر ستانتیاگوی ایالت کلفورنیا واقع امریکا، مسکن گزین شد.(1)

شعر فانی، که از سلاست و مضمون آفرینی سرشار است؛ در هر دو نوع قالب یعنی سنتی و جدید سروده شده است. اشعار کلاسیک وی، بیشتر غزل بوده و مثنوی هایش، اکثر بازتابگر فورم و خیالات  مثنویمعنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی میباشد. علاوه بر مولانا، توجۀ این شاعر به سوی اقبال لاهوری نیز بوده است. رباعیات فانی، اگر چه تعدادش اندک است؛ اما زیبایی و ظرافت های خاص خود را دارند. سروده هیا جدید رازق فانی، در بدو امر به گونۀ چهارپاره یی بوده؛ مگر بعد ها، سایر اوزان شعر جدید را نیز به آزمون گرفت و از عهدۀ ساخت و بافت آنها، مؤفق بدر آمد.

کلام این شاعر، اضافه تر، نشان دهندۀ آلام و مصیبت های جامعه اش بوده و در خلال آنها، ستیز فانی را در برابر نابسامانی ها و بیدادگران به وضاحت میتوان مشاهده کرد. بدین اساس نکات و اشارات اجتماعی، عرفانی، میهن دوستی و انسان سالاری در محراق توجه وی قرار داشته است. حیت در غزل های این شاعر، با وجود قانونمندی غنایی، مسایل مبرم حیایت را که باسرنوشت مردم و کشورش پیوند دارند؛ بازتاب وسیع یافته است. اینها خود سبب گردیده، تا نکات طنزی و نیش دار هم در خلال سروده ها و نبشته هایش انعکاس یابد. پس میتوان راق فانی را به عنوان یک سرایشگر ملی محسوب داشت. اکثر پارچه های اشعار فانی، از جانب آواز خوانان کشور، تصنیف و کمپوز شده است. وفات این شاعر و نویسنده به روز یکشنبه22 اپریل سال 2007 م.(مطابق 1386 خورشیدی) در شهر سنتیاگوی امریکا اتفاق افتاد.

از شادروان محمد رازق فانی «صدیقی» مجموعه ها و نوشته های ذیل در اختیار است:

1-ارمغان جوانی (مجموعۀ شعر): این اثر فانی بار نخست به سال 1344ش. در کابل چاپ شد اما نسبت کمیاب شدنش، مرتبۀ دوم نیز در سال 1386ش. تجدید طبع گردید.

2-بارانه(داستان): این داستان میانۀ او به سال 1362خورشیدی در کابل زیر چاپ رفت.

3-پیامبر باران(مجموعۀ شعری) گنجینۀ مذکور مرتبۀ اول به سال 1365ش. از سوی اتحادیۀ شعرا و نویسنده گان ج.د.ا. در کابل حلیۀ چاپ در برنمود. بار دوم به سال 1386شمسی نیز تجدید طبع شد.

4-آمر بی صلاحیت(گزینۀ طنز ها) که به سال 1366 خورشیدی در کابل چاپ گردید.

5-ابر و آفتاب(مجموعۀ شعر) اثر مذکور به سال 1373ش. در کالیفورنیا طبع شده است.

6-شکست شب(مجموعۀ شعر) این فرآورده به سال 1376شمسی در ایالت کلیفورنیا چاپ و انتشار یافت.

نمونۀ کلام

با هر دلی که شاد شود شاد می شوم

آباد هر که گشت، من آباد می شوم

در دام هر که رفت، شریک غمش منم

از بند هر که رست، من آزاد میشوم

بینم اگر که بال فغان در دلی شکست

من بر لبش نشسته و فریاد میشوم

با این نبرد سخت که باصخره ها کنم

روزی حریف تیشۀ فرهاد میشوم

تا خوبتر بیان کنم ای زنده گی ترا

طبع خیام و خامۀ بهزاد میشوم

چون بوی گل، که گاه شگفتن شود پدید

من از میان شعر خود، ایجاد میشوم

فانی به پای هیچ کسی خم نشد سرت

آخر من از غرور تو برباد میشوم

مآخذ

1-     رازق فانی، سایت انترنت

2-     رازق فانی، پیامبر باران(مجموعۀ شعر) به اهتمام: سرمحقق محمد آصف گلزاد، چاپ دوم، بنگاه نشراتی امیری، 1386، ص ص الف ـ 9.

3-     راق فانی«صدیقی» ارمغان جوانی (مجموعۀ شعر) به اهتمام: آرش گلزاد. چاپ دوم، بنگاه نشرات امیری 1386، صفحات مختلف.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

دوبیتی

 

دوبیتی که نزد عوام به «چهار بیتی» نیز معروف است؛ متشکل از دو بیت بوده و به هر وزن و قافیه‌یی که باشد. بهتر آنست که مصراعهای : اول ، دوم و چهارم آن قافیۀ واحد را پیروی نمایند. دو بیتی را به نام ترانه و فهلویات هم یاد کرده اند. (1) چون سرایشگران این نوع شعر معلوم نیستند؛ لذا پیرامون سوابق تاریخی آن نمیشود بحث نمود؛ مگر این قدر گفته میتوانیم که دوبیتی قبل از به وجود آمدن شعر عروضی در بین توده ها، معمول و نسل به نسل تا زمان ما رسیده است.

دو بیتی ها دارای اوزان هجایی است اما به مرور زمان تا اندازه یی اصلاح شده و وزن عروضی را به آنها تطبیق نموده اند. دوبیتی ها کدام وزن مشخص و منحصر ندارند؛ اگر چه شمس قیس رازی صاحت کتاب « المعجم فی معاییر اشعار عجم» گفته است که وزن ترانه«مفاعیلن مفاعیلن فعولن» یعنی هزج مسدس محذوف و یا هزج مسدس مقصور که عبارتست از « مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل» میباشد.(2) بدین اساس دیده میشود که صاحب کتاب المعجم ، دوبیتی ها یا ترانه ها را با موازین عروضی سنجیده و بعضی از زحافات غیر عادی را که در آنها پیدا نموده؛ شاعران محلی را عامل این گونه لغزشها دانسته؛ همچنان بر آن عده سرایشگران دوبیتی که از اوزان یاد شده، عدول ورزیده، انتقاد نموده است. در حالی که وزن شعر تابع ذوق گوینده بوده و قواعد وزن در کلام حکم ازلی نیست؛ که تخلف از آن گناه شمرده شود.

چون دو بیتی ها اکثراً به وسیلۀ اشخاص بیسواد و یا کم سواد سروده شده؛ از اینرو تغییرات زیادی را در اوزان و بحور آن میتوان مشاهده کرد. از سوی دیگر این گونۀ شعر حاوی نازکخیالی های ادبی وبده و باریکترین لحظات حیات ذوقی و احساسات انسانی را باز تاب میدهند و موضوعات مختلف حیات اجتماعی و مسایل عاطفی را مینمایانند، که از تکلفات مبرا بوده، لذا جانب و در خور دقت میباشند.(3)

مثال ها:

مه قربان سر دروازه میشم

صدایت مشنوم استاده میشم

صدایت مشنوم از دور و نزدیک

به مثل غنچۀ گل تازه میشم

 

***

در باغ شما دو بتۀ نیشکر اس

در زیر بته دو دختر لب شکر اس

خوابش برده دو دستکش زیر سر اس

بیدارش نکو که عاشقی درد سر اس

***

به نیم شو که من بیدار میشم(4)

به غمهای فراق یار میشم

به غمهای فراق یار جانی

به جان تندرست بیمار میشم

مآخذ:

1-                            قیوم قویم و هاشمیان، بحث مختصری در بارۀ ادبیات و انواع شعر دری. طبع مواد درسی پوهنتون کابل، دلو 1348، ص 14.

2-                            همان اثر ، همان صفحه.

3-                            محمد آصف گلزاد، متن شناسی. طبع نشرات تربیۀ معلم روشان، 1362، ص 40.

4-                            اسدا الله شعور، ترانه های کهسار.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

دوبیتی

 

دوبیتی که نزد عوام به «چهار بیتی» نیز معروف است؛ متشکل از دو بیت بوده و به هر وزن و قافیه‌یی که باشد. بهتر آنست که مصراعهای : اول ، دوم و چهارم آن قافیۀ واحد را پیروی نمایند. دو بیتی را به نام ترانه و فهلویات هم یاد کرده اند. (1) چون سرایشگران این نوع شعر معلوم نیستند؛ لذا پیرامون سوابق تاریخی آن نمیشود بحث نمود؛ مگر این قدر گفته میتوانیم که دوبیتی قبل از به وجود آمدن شعر عروضی در بین توده ها، معمول و نسل به نسل تا زمان ما رسیده است.

دو بیتی ها دارای اوزان هجایی است اما به مرور زمان تا اندازه یی اصلاح شده و وزن عروضی را به آنها تطبیق نموده اند. دوبیتی ها کدام وزن مشخص و منحصر ندارند؛ اگر چه شمس قیس رازی صاحت کتاب « المعجم فی معاییر اشعار عجم» گفته است که وزن ترانه«مفاعیلن مفاعیلن فعولن» یعنی هزج مسدس محذوف و یا هزج مسدس مقصور که عبارتست از « مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل» میباشد.(2) بدین اساس دیده میشود که صاحب کتاب المعجم ، دوبیتی ها یا ترانه ها را با موازین عروضی سنجیده و بعضی از زحافات غیر عادی را که در آنها پیدا نموده؛ شاعران محلی را عامل این گونه لغزشها دانسته؛ همچنان بر آن عده سرایشگران دوبیتی که از اوزان یاد شده، عدول ورزیده، انتقاد نموده است. در حالی که وزن شعر تابع ذوق گوینده بوده و قواعد وزن در کلام حکم ازلی نیست؛ که تخلف از آن گناه شمرده شود.

چون دو بیتی ها اکثراً به وسیلۀ اشخاص بیسواد و یا کم سواد سروده شده؛ از اینرو تغییرات زیادی را در اوزان و بحور آن میتوان مشاهده کرد. از سوی دیگر این گونۀ شعر حاوی نازکخیالی های ادبی وبده و باریکترین لحظات حیات ذوقی و احساسات انسانی را باز تاب میدهند و موضوعات مختلف حیات اجتماعی و مسایل عاطفی را مینمایانند، که از تکلفات مبرا بوده، لذا جانب و در خور دقت میباشند.(3)

مثال ها:

مه قربان سر دروازه میشم

صدایت مشنوم استاده میشم

صدایت مشنوم از دور و نزدیک

به مثل غنچۀ گل تازه میشم

 

***

در باغ شما دو بتۀ نیشکر اس

در زیر بته دو دختر لب شکر اس

خوابش برده دو دستکش زیر سر اس

بیدارش نکو که عاشقی درد سر اس

***

به نیم شو که من بیدار میشم(4)

به غمهای فراق یار میشم

به غمهای فراق یار جانی

به جان تندرست بیمار میشم

مآخذ:

1-                            قیوم قویم و هاشمیان، بحث مختصری در بارۀ ادبیات و انواع شعر دری. طبع مواد درسی پوهنتون کابل، دلو 1348، ص 14.

2-                            همان اثر ، همان صفحه.

3-                            محمد آصف گلزاد، متن شناسی. طبع نشرات تربیۀ معلم روشان، 1362، ص 40.

4-                            اسدا الله شعور، ترانه های کهسار.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

صفی سبزواری

 

فخرالدین علی پسر کمال الدین  حسین واعظ کاشفی سبزواری متخلص به «صفی» در سال 867ق. تولد شد. تخلص «صفی» را گویا مولینا جامی هروی به وی داد. آنگاهی که پسر یکسالۀ جامی (صفی الدین محمد) فوت نمود، این شاگرد و همراه خویش را «صفی» نامید. وی دانشمند علوم دینی، عارف، نویسنده و شاعر معروف هرات بود که در ایام زوال تیموریان میزیست. عده یی موصوف را خواهر زادۀ مولانا جامی هروی گفته اند؛ اما این سخن قابل پذیرش نیست. صفی تعلمیات اولیۀ خویش را نزد پدرش ـ که نویسنده ، شاعر و دانشمند معروف بود ـ فرا گرفت. همچنان از علمای بزرگ منطقه مانند مولینا جامی، عبدالغفور لاری و امثال ایشان فراوان استفاده کرد و در بسا از علوم تسلط یافت.

صفی سبزواری در جوانی به تصوف و عرفان رو آورد و به طریقۀ نقشبندیه گروید. از همین جهت در سال 889 ق. جهت دیدار و فیض بردن از محضر خواجه عبیدالله احرار، یکی از مشایخ بزرگ طریقۀ نقشبندیه از هرات به سمرقند رفت و مدت چهارماه نزد آن شیخ تربیت شد و ارشاد گردید. سپس دوباره جانب هرات برگشت. بار دوم در سال 893ق. عزم دیدار عبیدالله احرار نمود و هرات را به قصد سمرقند ترک گفت و مدت هفت ماه نزد شیخ مذکور به سر برده، باز به هرات آمد. در سال 904ق. با دختر خواجه محمد اکبر مشهور به خواجه کلان، پسر بزرگ شیخ سعدالدین کاشغری، که از جملۀ اصحاب عبید الله احرار بود ـ عقد نکاح بست در حالیکه دختر دیگر همین خواجه کلام، قبل از وی به همسری حضرت مولانا جامی هروی در آمده بود.

فخرالدین علی بعد از کسب دانش و بینش متداول زمانش بدان درجه رسید که جاگزین پدرش (ملا حسین واعظ کاشفی) شد و مجالس وعظ بر پا نموده، فراز منبر خطابه ها ایراد میکرد. مگر این حالت زیاد دوام نکرده؛ چنانچه با حملۀ عبیدالله خان اوزبک به هرات (938-939 ق.) وی جانب غرجستان متواری شد. شاه محمد سلطان، فرمانروای آن دیار از موصوف به گرمی استقبال نمود. صفی سبزواری نیز جهت تلافی نوازشهای او، قصیده یی در ستایشش ساخت. چون در همین سال شاه طهماسب، غرجستان را تصرف نمود؛ وی دوباره روانۀ هرات شد. اما قبل از رسیدن به شهر اصلی خویش در گذشت(939 ق.).

جنازۀ این مرد دانشمند و ادیب را به مرکز شهر برده و به خاک سپاریدند. از صفی سبزواری آثار ذیل باقی مانده است:

1-رشحات عین الحیات(909 ق.): که در ذکر مشایخ نقشبندیه از جمله مولانا جامی بوده و دارای نثر ساده و روان میباشد.

2-لطایف الطوایف: حاوی قصص و حکایات مختلف از طبقات گوناگون میباشد. این اثر نیز دارای نثر ساده، روان و شیرین است، که آنرا در سال 939ق. به نام شاه محمد سلطان، فرمانروای غرجستان نوشت. این کتاب دارای چهار باب و هر باب در چند فصل تدوین گردیده است.

3-کشف الاسرار: در علم سحر و جادو و طلسم و همچنان نجات که تلخیص و تهذیبی است از کتاب «اسرار قاسمی» نوشته پدر موصوف یعنی حسین واعظ کاشفی.

4-حرز الامان من فتن الزمان: پیرامون علم اسرار حروف و خواص و منافع آیات قرآن کریم نگارش یافته است.

5-مخارج حروف: رسالۀ کوچکی بوه و در بیان مخارج حروف و چگونه گی ادای حروف نوشته شده است.

6-انیس العارفین: در پند، اندرز و تفسیر بعضی آیات مبارک همراه با داستانها و حکایاتی که صفی آنها را در اواخر عمر نوشته است.

7-منظومۀ محمود و ایاز: این مجموعه بر وزن لیلی و مجنون گنجوی بوده، که در سال 902 ق. سروده شده و در برگیرندۀ 2560 بیت میباشد.

 

مآخذ:

1- دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، جلد چهارم ، ص ص 534-536 .

2- دانشنامۀ ادب فارسی، به سرپرستی حسن انوشه، جلد سوم ص ص 609-620.

این مآخذ که باید دیده شود و صحت و سقم آن دریافت گردد.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

صمد بامی زایی

 

عبدالصمد بامی زایی پسر عبدالنبی، از جملۀ نواده های شاه ولی خان، وزیر احمد شاه درانی(1160-1187 ق.) بود، اگر چه موصوف جزو دودمان دربار سدوزایی به شمار میرفت، اما کدام علاقه و دلچسپی به امور سیاسی، دولت داری و کار های حکومتی را نداشت، بلکه به شغل زمین داری میپرداخت. بامی زایی به ادبیات علاقۀ زیاد داشت و ذوقمند شعر سرایی نیز بود، اشعار فراوان سرود و در سال 1283ق. آنها را جمع نموده، دیوانی ترتیب داد. اشعار وی بیشتر رنگ عارفانه دارد. وی روز های آخر زنده گانی را در خواجه مسافر سپری نمود. سال وفات این شاعر معلوم نیست.

نمونۀ کلام:

 ای دل چه کنم که نیست آرام مرا

بی نگهت روی آن گل اندام مرا

عاشق شده ام نیست گناهم دیگر

از بهر چه میکشد دلارام مرا

میخواست مرا به خلق سازد اظهار

خود باده بخورد و کرد بدنام مرا

با هر که ز مهر داد صد ساغر می

خالی چه به کف نهاد یک جام مرا

از بخت بد ای صمد شکایت چه کنی

قسمت که چنین نهاد انجام مرا

 

مآخذ:

1-                            محمد کاظم کهدویی(ویراستار)، ادبیات افغانستان در ادوار قدیمه، انتشارات بین‌المللی الهدی 1384، ص 468 .

2-                            دانشنامۀ ادب فارسی، جلد سوم، ص 62 .

سرمحقق محمد آصف گلزاد

صفی سبزواری

 

فخرالدین علی پسر کمال الدین  حسین واعظ کاشفی سبزواری متخلص به «صفی» در سال 867ق. تولد شد. تخلص «صفی» را گویا مولینا جامی هروی به وی داد. آنگاهی که پسر یکسالۀ جامی (صفی الدین محمد) فوت نمود، این شاگرد و همراه خویش را «صفی» نامید. وی دانشمند علوم دینی، عارف، نویسنده و شاعر معروف هرات بود که در ایام زوال تیموریان میزیست. عده یی موصوف را خواهر زادۀ مولانا جامی هروی گفته اند؛ اما این سخن قابل پذیرش نیست. صفی تعلمیات اولیۀ خویش را نزد پدرش ـ که نویسنده ، شاعر و دانشمند معروف بود ـ فرا گرفت. همچنان از علمای بزرگ منطقه مانند مولینا جامی، عبدالغفور لاری و امثال ایشان فراوان استفاده کرد و در بسا از علوم تسلط یافت.

صفی سبزواری در جوانی به تصوف و عرفان رو آورد و به طریقۀ نقشبندیه گروید. از همین جهت در سال 889 ق. جهت دیدار و فیض بردن از محضر خواجه عبیدالله احرار، یکی از مشایخ بزرگ طریقۀ نقشبندیه از هرات به سمرقند رفت و مدت چهارماه نزد آن شیخ تربیت شد و ارشاد گردید. سپس دوباره جانب هرات برگشت. بار دوم در سال 893ق. عزم دیدار عبیدالله احرار نمود و هرات را به قصد سمرقند ترک گفت و مدت هفت ماه نزد شیخ مذکور به سر برده، باز به هرات آمد. در سال 904ق. با دختر خواجه محمد اکبر مشهور به خواجه کلان، پسر بزرگ شیخ سعدالدین کاشغری، که از جملۀ اصحاب عبید الله احرار بود ـ عقد نکاح بست در حالیکه دختر دیگر همین خواجه کلام، قبل از وی به همسری حضرت مولانا جامی هروی در آمده بود.

فخرالدین علی بعد از کسب دانش و بینش متداول زمانش بدان درجه رسید که جاگزین پدرش (ملا حسین واعظ کاشفی) شد و مجالس وعظ بر پا نموده، فراز منبر خطابه ها ایراد میکرد. مگر این حالت زیاد دوام نکرده؛ چنانچه با حملۀ عبیدالله خان اوزبک به هرات (938-939 ق.) وی جانب غرجستان متواری شد. شاه محمد سلطان، فرمانروای آن دیار از موصوف به گرمی استقبال نمود. صفی سبزواری نیز جهت تلافی نوازشهای او، قصیده یی در ستایشش ساخت. چون در همین سال شاه طهماسب، غرجستان را تصرف نمود؛ وی دوباره روانۀ هرات شد. اما قبل از رسیدن به شهر اصلی خویش در گذشت(939 ق.).

جنازۀ این مرد دانشمند و ادیب را به مرکز شهر برده و به خاک سپاریدند. از صفی سبزواری آثار ذیل باقی مانده است:

1-رشحات عین الحیات(909 ق.): که در ذکر مشایخ نقشبندیه از جمله مولانا جامی بوده و دارای نثر ساده و روان میباشد.

2-لطایف الطوایف: حاوی قصص و حکایات مختلف از طبقات گوناگون میباشد. این اثر نیز دارای نثر ساده، روان و شیرین است، که آنرا در سال 939ق. به نام شاه محمد سلطان، فرمانروای غرجستان نوشت. این کتاب دارای چهار باب و هر باب در چند فصل تدوین گردیده است.

3-کشف الاسرار: در علم سحر و جادو و طلسم و همچنان نجات که تلخیص و تهذیبی است از کتاب «اسرار قاسمی» نوشته پدر موصوف یعنی حسین واعظ کاشفی.

4-حرز الامان من فتن الزمان: پیرامون علم اسرار حروف و خواص و منافع آیات قرآن کریم نگارش یافته است.

5-مخارج حروف: رسالۀ کوچکی بوه و در بیان مخارج حروف و چگونه گی ادای حروف نوشته شده است.

6-انیس العارفین: در پند، اندرز و تفسیر بعضی آیات مبارک همراه با داستانها و حکایاتی که صفی آنها را در اواخر عمر نوشته است.

7-منظومۀ محمود و ایاز: این مجموعه بر وزن لیلی و مجنون گنجوی بوده، که در سال 902 ق. سروده شده و در برگیرندۀ 2560 بیت میباشد.

 

مآخذ:

1- دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، جلد چهارم ، ص ص 534-536 .

2- دانشنامۀ ادب فارسی، به سرپرستی حسن انوشه، جلد سوم ص ص 609-620.

این مآخذ که باید دیده شود و صحت و سقم آن دریافت گردد.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

 

صایب تبریزی

 

میرزا محمد علی صایب، فرزند عبدالرحیم، شاعر معروف قرن دوازدهم هجری است. پدرش از بازرگانان تبریز بود، که به اصفهان مهاجرت کرد و صایب در این شهر متولد شد. زمان ولادت وی دقیق معلوم نیست؛ اما عده یی بدین باوراند که موصوف در سال 1010. ویا 1016ق. تولد شده است(1). صایب در اصفهان دانش آموخت و حسن خط را نیز از کاکای خویش، شمس الدین تبریزی، معروف به «شیرین قلم» فرا گرفت.(2)

میرزا محمد علی صایب، در سال 1037ق. (اخیر عهد جهانگیر) عزم سفر هند نمود و غزلی به عنوان توشۀ راه ساخت، که چند بیت آن ذکر میشود:

طلایی شد چمن ساقی، بگردان جام زرین را

بکش بر روی اوراق جهان، دست نگارین را

دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد

چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را

به جای لعل و گوهر از زمین اصفهان صایب

به ملک هند خواهد برد، این اشعار رنگین را

صایب از راه هرات، وارد کابل شد و مدتی را در این شهر سپری نمود. موصوف از طراوت و زیبایی های کابل ضمن قصیده یی توصیف نمود. اینک بر گزیده یی از آن جمله:

خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش

که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش

خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد

شوم چون عاشقان و عارفان از جان گرفتارش

ز وصف لالۀ او رنگ بر روی سخن دارم

نگه را چهره خون سازم ز سیر ارغوان زارش

چه موزون است یارب طاق ابروی پل مستان

خدا از چشم شوخ زاهدان بادا نگهدارش...(3)

صایب از کابل رهسپار هندوستان گردید و مدت هفت سال را درآن دیار و دربار شاه جهان سپری کرده و در سال 1040ق. دوباره جانب اصفهان برگشت و در خدمت شاه عباس قرار گرفته و سمت ملک الشعرایی یافت. این سخنسرا، اشعار فراوان سرود. در بدیهه گویی هم دست توانا داشت. انواع شعر را میدانست؛ مگر در غزلسرایی استاد بود. به سعدی و حافظ بیش از دیگران، ارادت می ورزید و پیرو مکتب ادبی هندی بود.(4)

کلامش اضافه تر حاوی نکات دقیق اخلاقی، حکمی، عرفانی، اجتماعی و مثل ها میباشد. موصوف دیوان بزرگی دارد که چاپ شده است. وفات صایب در سال 1081ق. ویا بنابر پاره یی از روایات 1080ق. در اصفهان رخ داد و در همان شهر به خاک سپرده شد. این بیت از یک غزل او را بر سنگ قبرش نگاشتند:

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو

عالم پر است از تو خالی است جای تو(5)

نمونۀ کلام صایب:

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی

پستان سحر خشک شد از بس نه مکیدی

صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد

یکبار تو بی درد گریبان نه دریدی

چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی

ز افسرده گی از شخ به شاخی نه پریدی

پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بود

از گلشن بیچون و چرا رنگ نه دیدی

یک صبحدم از دیده سرشکی نه فشاندی

از برگ گل خویش گلابی نه کشیدی

چون صورت دیوار در این خانه شدی محو

دنبالۀ یوسف چو زلیخا نه دویدی

گردید ز دندان تو، دندانه لب جام

یکبار لب خود ز ندامت نه گزیدی

از رنگ قصاوت دل خود را نه زدودی

جز سبزۀ بیگانه از این باغ نه چیدی

از بار تواضع قد افلاک دوتا ماند

وز کبر تویک ره چو مۀ نو نه خمیدی

ایام خزان چون شوی ای دانه برومند

از خاک چو در فصل بهاران نه دمیدی

در پختن سودا شب و روز تو سر آمد

زین دیگ به جز زهر ندامت نه چشیدی

از شوق شکر مور بر آورد پر و بال

صایب تو در این عالم خاکی چه خزیدی

 

فهرست مآخذ:

1-                           دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران. جلد پنجم(حصۀ دوم)، چاپ نهم، (تهران: انتشارات فردوس، 1383)، ص 1272.

2-                           همان اثر، ص 1273.

3-                           د.م. آریانا، ص 822.

4-                           دکتر زهرا خانلری (کیا)، فرهنگ ادبیات فارسی دری. ص 313.

5-                           تاریخ ادبیات در ایران، جلد پنجم، حصۀ دوم، ص 1275.

سرمحقق محمد آصف گلزاد

شیر احمد ملک الشعرا

 

میرزا شیر احمد مستی خیل، فرزند نور محمد، از سرخرود ننگرهار بود. سال تولدش حدود 1276 ق. میباشد.  وی بعد از فراگیری علوم و اندوخته های ادبی، به دستگاه غلام حیدر خان چرخی تقرب یافت و توسط وی به دربار امیر عبدالرحمن خان (1297-1319 ق.) راه پیدا کرد. بعد از مرگ امیر مذکور، با فرزندش حبیب الله خان (1280-1298ش.) پیوست و قرار ابراز نظری « احتمالاً در همین دوره بود که به ملک الشعرا ملقب شد.»(1) لقب یاد شده از سوی دربار امیر حبیب الله خان را عده دیگر نیز یاد آور شده اند، از جمله در کتاب «ادبیات افغانستان در ادوار قدیمه» که گزیده یی است از مجموعۀ آریانا دایرۀ المعارف چاپ نخست، نیز چنین آمده است:«وی در دربار امیر حبیب الله خان راه یافت و به رتبۀ ملک الشعرایی رسید.»(2) همچنان در کتاب « افغانستان» نوشتۀ محمد حسین بهروز هم ملک الشعرایی میرزا شیر احمد خان، هدیۀ همین دربار دانسته شده است.(3) اما بر رغم گفته ها و نبشته های بالا، نظر دیگری هم در زمینه وجود دارد، مبنی بر اینکه گویا لقب ملک الشعرایی موصوف از سوی امیر حبیب الله خادم دین رسول الله به وی اعطا گردیده است.

این نکته مسلم است که میرزا شیر احمد به دربار امیر حبیب الله خان پدر امان الله مقام و منزلت خوبی داشت و نوازشها می دید. شاید همین لطف و محبت امیر نسبت به وی سبب گردیده باشد، که عده یی به عنوان ملک الشعرا، یادش کنند. از همین رو به عنوان «شاعر خاص حضور» نیز یاد میشد. وی قصاید متعدد در مدح امیر مذکور ساخته و آنها را در جریدۀ سراج الاخبار به چاپ میرسانید. همچنان پارچه هایی در خوشی ها و حتی تهنیت ولادت فرزند امیر سروده است علاوه بر اینها، سایر موضوعات اجتماعی، رخداد های دربار و عصر را نیز بازتاب خوبی داده است که، سهم او را در نهضت روشنگری نشان میدهد باید یاد آور شد که اشعار وی در این جریده با تخلص « مخلص» به چاپ میرسید. حال آنکه در سایر آثارش این تخلص به نظر نمی خورد.همکاری قلمی میرزا شیر احمد از شمارۀ ششم، سال دوم جریدۀ سراج الاخبار آغاز گردیده و از شمارۀ هجده هم، سال ششم به بعد دیگر اثری از وی در آن جریده و حتی امان افغان دیده نمیشود. گویا موصوف دیگر کنج عزلت گزید و یا هم رابطه اش با دربار قطع شد.

از همین رو به هنگام حکومت شاه امان الله خان، حیات فقیرانه یی را میگذرانید.

وقتی نوبت نشریۀ « حبیب الاسلام» رسید. پارچه هایی از میرزا شیر احمد در این جریده چاپ میشد، از جمله قصیده یی تحت عنوان « عسکر غیور» با مطلع ذیل:

ای عسکر غیور نه وقت درنگ ماست

هنگام آزمودن تیغ و تفنگ ماست

مسؤول جریده حبیب الاسلام، در باب سرایشگر شعر مذکور نوشته است که :« ترانۀ عسکری از اثر طبع شاعر ملک الشعرا میرزا شیر احمد خان» در حقیقت این خود اولین یاد کردی است از وی به عنوان ملک الشعرا که در یک جریدۀ رسمی نوشته شده. به همین اساس این باور پیدا میشود که موصوف در عهد امیر حبیب الله کلکانی لقب مذکور را یافته باشد. نکتۀ دیگر اینکه میرزا شیر احمد ملک الشعرا اثری هم تحت عنوان «آیینۀ انقلاب» در باب کارنامه های خادم دین رسول الله نوشته است. چاپ اشعار وی در جریدۀ حبیب الاسلام آنهم به عنوان «ملک الشعرا» و نگارش کتاب یاد شده، باور ما را تقویت مینماید که رابطۀ وی با امیر مذکور دوستانه و برخور دار از نوازشهای مادی و معنوی بوده است. اگر چه کتاب مذکور اکنون در اختیار نیست، اما متن نبشته یی که نویسندۀ اثر، در رابطه به چاپ آن عنوانی دفتر جریدۀ حبیب الاسلام ارسال داشته، نمایانگر روابط نیک شاعر و امیر بوده و موجودیت کتاب را هم نشان میدهد، چنانچه در آن میخوانیم که: « پس از انقلاب دیروز ، کتاب (آیینۀ انقلاب) را که حاوی فتوحات و مردانه گی های درخشان جناب امیر صاحب است به حضور ذات همایونی شان خواندم. وقتی که خواب های بعضی علماء را که منظوم ساخته ام قرائت نمودم، ذات اعلیحضرت فرمودند که « صورت این منظومه ها به اخبار نشر شود.» لذا خواهش دارم که حسبت الامر حضور، منظومه های ذیل را درج جریدۀ خود فرمایند.( شیر احمد شاعر)» (4)

میرزا شیر احمد ملک الشعراء، علاوه بر مجموعۀ یاد شده و پارچه های اشعار پراگنده اش، چندین اثر دیگر را نیز به نگارش آورده است، که فهرست وار از آنها یاد آوری صورت میگیرد:

1-     مثنوی نجم السعادت

2-     رعنا و زیبا: که همراه با بعضی از غزلها، قصاید، قطعات و مخمسات شاعر به سال 1326ق. در هندوستان چاپ شده است.

3-     تذکره الشهدا

4-     جنگنامۀ حضرت امام حسین: این اثر در پشاور چاپ گردیده است

5-     مثنوی شاهنامۀ چترال: به سال 1964م. در لاهور طبع شد.

6-     فتح نامۀ کافرستان: اثر مذکور در سال 1322ق. سروده شده است.

7-   معراج محمدی: که شاعر آنرا در سال 1342ق. سرود و همراه با فتح نامۀ کافرستان در 1327ش. ضمن یک جلد در پشاور زمینۀ چاپ یافت.

8-     مثنوی گلزار اخلاق: در سال 1352ق. سروده شد و به سال 1937م. چاپ آن در شهر پشاور صورت پذیرفت.

9-     تاریخ اسلام در چین

10- فاروق نامه(5)

اگر چه قرار اظهار خود شاعر، تعداد آثارش به هفده میرسد(6) اما تا اکنون همین اندازه معلوم گردیده. امید است روزی سایر آثارش نیز بدست آید.

میرزا شر احمد مخلص «ملک الشعرا» سالیان اخیر حیات را در بدخشان به تنگدستی سپری میکرد. در همین روزگار بود، که به زیارت بیت الله شریف نیز شرفیاب گردید.

سال وفاتش دقیق معلوم نیست، مگر موصوف عمر طولانی یی را پشت سرگذاشته است.

نمونۀ کلام:

مرا از درد عشق اوست مشکل حالتی بر جان

چه حالت حالت زحمت چه زحمت زحمت حرمان

ز جوش هجر او دارم به کانون جگر سوزش

چه سوزش سوزش آتش چه آتش آتش هجران

دلم عمری است کز تیغ جفای او شده بسمل

چه بسمل بسمل خنجر چه خنجر خنجر مژگان

نشسته نازنین من به تخت حسن چون خسرو

چه خسرو خسرو کشور چه کشور کشور خوبان

بود در مصر خوبایی وجود او یکی یوسف

چه یوسف یوسف ثانی چه ثانی ثانی دوران

به قربان سرش دارم همیشه ریزش گوهر

چه گوهر گوهر دیده چه دیده دیدۀ گریان

کشم هر صبح از سوز فراقش آه و هم ناله

چه ناله نالۀ سینه چه سینه سینۀ بریان

خوش آن ساعت که پیک او رساند سوی من مژده

چه مژده مژدۀ وصلت چه وصلت وصلت جانان

ز حق شیراحمد مسکین کند وقت سحر خواهش

چه خواهش خواهش دولت چه دولت دولت ایمان(7)

فهرست برداشتها:

1-     دانشنامۀ ادب فارسی، جلد سوم، ص 600 .

2-     دکتور محمد کاظم کهدویی(ویراستار)، ادبیات افغانستان در ادوار قدیمه. انتشارات بین المللی الهدی، 1384، ص 559 .

3-     « ملک الشعرای نا شناخته»، سر محقق حسین فرمند، مجلۀ خراسان: سال دوم، شمارۀ دوم، حمل ـ جوزای 1361، ص 54 .

4-     همان مجلۀ خراسان، ص 58 .

5-     دانشنامۀ ادب فارسی، جلد سوم، ص 600 .

6-     همان مجلۀ خراسان، ص 59 .

7-     ادبیات افغانستان در ادوار قدیمه، ص 560.

 

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

 

شهید بلخی

 

ابوالحسن شهید، فرزند حسین جهودانکی، در شهر بلخ به دنیا آمد. سال تولدش معلوم نیست. وی بر زبان و ادبیات دری و عربی تسلط کامل داشت(1) و از حکیمان و فاضلان عصر خود محسوب شده است. در انواع شعر، وارد بود؛ چنانچه موصوف را در ردیف رودکی قرار داده اند.(2) غزل های این شاعر از شهرت فراوان برخوردار میباشد. اشعار عربی هم به وی نسبت داده شده است.

شهید علاوه بر شعر و شاعری، در حسن خط و فلسفه نیز استاد بود. او با محمد بن ذکریای رازی در مسایل فلسفی مناظراتی هم داشت.(3)

از ممدوحان شهید میتوان: نصر بن احمد سامانی و ابوعبدالله محمد بن احمد جیهانی را نام برد.

نمونۀ کلام شهید بلخی:

مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی

که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی

دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم

که پند سود ندارد به جای سوگندی

شنیده ام که بهشت آن کسی تواند یافت

که آرزو برساند به آرزو مندی

هزار کبک ندارد دل یکی شاهین

هزار بنده ندارد، دل خداوندی

ترا اگر ملک چینیان بدیدی روی

نماز بر دی و دنیار بر پراگندی

به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم

به آتش حسراتم فگند خواهندی

ترا سلامت باد ای گل بهار و بهشت

که سوی قبلۀ رویت نماز خوانندی

***

اگر غم را چو آتش دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیابی شادمانه

 

مآخذ:

1-     د.م. آریانا، ص 812.

2-     دکتر زهرا خانلری کیا، فرهنگ ادبیات فارسی دری، ص

3-     دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران. جلد اول، چاپ شانزدهم، (تهران: انتشارات فردوس، 1380) ص 389.

 

سر محقق محمد آصف گلزاد

شمس تبریزی

 

شمس الدین محمد، فرزند علی، پسر ملک داد تبریزی، که سال تولد و اوایل زنده گانی او روشن نیست. اما آمده که موصوف مکتب رفته و درس خوانده است. در سایر علوم متداول زمانش دست یافت، مگر به جز یک اثر به نام«مقالات شمس» دیگر چیزی از او در اختیار نیست. مسافرتهای زیاد نمود. از همین رو عده یی وی را« شمس پرنده» یاد کرده اند. موصوف با فلسفه و فلسفیان میانۀ خوبی نداشت.(1)

شمس را از جملۀ پیروان مکتب ملامیته گفته اند. در حالی که ارشاد گردیدنش را از محضر شیخ رکن الدین سجاسی نیز تردید نمی کنند. همچنان سخنانی هست مبنی بر اینکه وی وابستۀ طریقه های ابدالیه و قلندریه بوده است. اما شمس خود ادعا دارد که « مارا رسول علیه السلام در خواب خرقه داد.»(2) پس در این صورت او را باید عارفی «اویسی» خواند.

شمس تبریزی در 26 جمادی الاخر سال 642ق. وارد قونیه شدو بعد از تماس با مولوی بلخی، این دو باهم نزدیک شده و پیوند عمیق یافتند. نا گفته نماند که در مورد چگونه گی تماس و برخورد مولانا-شمس، سخنان مختلف گفته شده است. در پی این تماس حال مولوی دگرگون شد.« از مدرسه برخاست ودر مجمع شوریدگان بنشست»(3). ناگفته نباید گذاشت این شمس نبود که وضع مولوی را معروض به تغییر نمود، بلکه مولانا هم اثر عمیق بر شمس گذاشت، چنانچه به گفتۀ عبدالکریم سروش:« اگر مولوی نبود، شمس این اهمیت تاریخی را هرگز پیدا نمیکرد.»(4)همین نویسنده در جای دیگر نوشته است: «شمس تبریزی وقتی با مولوی برخورد کرد، چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شده، که دهانۀ آن بسته است. با عقابی روبرو گردیده که رشته های تعلقات بر دست و پای اوست. او آمد و این رشته های تعلق را از دست و پای این عقاب گشو...»(5)

شمس بعد از شانزده ماه تماس و همراهی با مولوی، به تاریخ 21 شوال 643ق. در اثر رنجش از مریدان و یاران مولانا، قونیه را ترک نمود وبه دمشق رفت. نا پدید شدن شمس از قونیه، مولوی را در آتش هجران قرار داد. اشعارش، حکایتگر این مقطع زمانی است. چندی بعد نامۀ شمس، به مولانا رسید و از دیدن آن مسرور شد، فرزند خود(سلطان ولد) را همراه با بیست تن از یاران مشفق جهت دلجویی و بازگشت شمس به دمشق فرستاد. موصوف دعوت مولانا را پذیرفت و بعد از حدود پانزده ماه(ذیحجۀ 644ق.) دوباره به قونیه برگشت. با آمدن شمس، بار دیگر هر دو خلوت گزیدند. بعد چندگاهی شمس(بالاتر از شصت ساله) دل به کیمیا خاتون جوان دختر خانم دوم مولوی از شوهر نخستین او داد و این عقد صورت گرفت. در حالیکه علاء الدین ، پسر مولوی به این دختر محبت معصومانه داشت؛ مگر نسبت مصروفیت های درسی و هیبت پدر، جرأت اظهار آنرا نکرد. کیمیا خاتون گویا در اثر بدگمانی، سخت گیری و زود رنجی شمس بیمار شد و فوت نمود. زنده گی مشترک و اجباری این دو زوج کمتر از یکسال طول کشید.

شمس، در پنجم شعبان سال 645ق. بار دوم از قونیه غیبت نمود؛ چنانچه هرگز برنگشت. صاحبنظران در این راستا حرف های مختلف گفته اند؛ از جمله: غم و اندوه مرگ همسر جوانش(کیمیا خاتون)، ایجاد مخالفت ها از سوی مریدان و هواخواهان مولوی نسبت به وی زیرا مولانا و شمس اینبار در خلوت افراط میکردند. کشته شدن و به چاه افگندن او از جانب دوستان و هواخواهان علاءالدین ، پسر مولوی، زیرا شمس رقیب عشقی پسر مولوی بوده است. اما این سخن را نه تنها استاد خلیل الله خلیلی در نی نامۀ خود تردید مینماید؛ بلکه بسا از پژوهشگران دیگر نیز قبول ندارند. خلاصه اینکه، حادثۀ بزرگی به وقوع پیوست(قتل یا غیبت شمس) که اثرات آن روح حساس مولوی را در تلاطم افگند. در این اواخر محلی در قونیه کشف شده، که گویا آرامگاه شمس میباشد. روایت دیگری نیز هست مبنی بر اینکه شمس در جوار تربت سلطان العلماء دفن گردیده. جالب اینکه میان گروه مولویه و طرفداران شمس نظری وجود دارد که روزی این شمس دوباره ظهور خواهد کرد و همچنان سخنان دیگر نیز اینجا و آنجا در باب وی گفته شده است.

 

مآخذ:

1-                            عبدالباقی گولپینارلی، مولانا جلال الدین، زندگان، فلسفه، آثار و گزیدای از آنها. ترجمه و تتوضیحات: توفیق هاشم پور سبحانی، چاپ چهارم، چاپ و صحافی شرکت چاپ فرشیوه، 1384، ص 107.

2-                            همان اثر، ص 102( به حوالۀ مقالات شمس، ص 59)

3-                            خلیل الله خلیلی، از بلخ تا قونیه، ص 5.

4 و 5 – قمار عاشقانه، ص 51 و 8 .

6-  پله پله تا ملاقات خدا، ص 168. ، مولانا جلال الدین، زندگانی، فلسفه، آثار و گزیده ای از آنها، صص 143 -144 . ، مناقب العارفین جلد دوم، ص 700. و مولانا جلال الدین، زندگانی، فلسفه و گزیده ای از آنها، ص 147.