سر محقق محمد آصف گلزاد

شمس تبریزی

 

شمس الدین محمد، فرزند علی، پسر ملک داد تبریزی، که سال تولد و اوایل زنده گانی او روشن نیست. اما آمده که موصوف مکتب رفته و درس خوانده است. در سایر علوم متداول زمانش دست یافت، مگر به جز یک اثر به نام«مقالات شمس» دیگر چیزی از او در اختیار نیست. مسافرتهای زیاد نمود. از همین رو عده یی وی را« شمس پرنده» یاد کرده اند. موصوف با فلسفه و فلسفیان میانۀ خوبی نداشت.(1)

شمس را از جملۀ پیروان مکتب ملامیته گفته اند. در حالی که ارشاد گردیدنش را از محضر شیخ رکن الدین سجاسی نیز تردید نمی کنند. همچنان سخنانی هست مبنی بر اینکه وی وابستۀ طریقه های ابدالیه و قلندریه بوده است. اما شمس خود ادعا دارد که « مارا رسول علیه السلام در خواب خرقه داد.»(2) پس در این صورت او را باید عارفی «اویسی» خواند.

شمس تبریزی در 26 جمادی الاخر سال 642ق. وارد قونیه شدو بعد از تماس با مولوی بلخی، این دو باهم نزدیک شده و پیوند عمیق یافتند. نا گفته نماند که در مورد چگونه گی تماس و برخورد مولانا-شمس، سخنان مختلف گفته شده است. در پی این تماس حال مولوی دگرگون شد.« از مدرسه برخاست ودر مجمع شوریدگان بنشست»(3). ناگفته نباید گذاشت این شمس نبود که وضع مولوی را معروض به تغییر نمود، بلکه مولانا هم اثر عمیق بر شمس گذاشت، چنانچه به گفتۀ عبدالکریم سروش:« اگر مولوی نبود، شمس این اهمیت تاریخی را هرگز پیدا نمیکرد.»(4)همین نویسنده در جای دیگر نوشته است: «شمس تبریزی وقتی با مولوی برخورد کرد، چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شده، که دهانۀ آن بسته است. با عقابی روبرو گردیده که رشته های تعلقات بر دست و پای اوست. او آمد و این رشته های تعلق را از دست و پای این عقاب گشو...»(5)

شمس بعد از شانزده ماه تماس و همراهی با مولوی، به تاریخ 21 شوال 643ق. در اثر رنجش از مریدان و یاران مولانا، قونیه را ترک نمود وبه دمشق رفت. نا پدید شدن شمس از قونیه، مولوی را در آتش هجران قرار داد. اشعارش، حکایتگر این مقطع زمانی است. چندی بعد نامۀ شمس، به مولانا رسید و از دیدن آن مسرور شد، فرزند خود(سلطان ولد) را همراه با بیست تن از یاران مشفق جهت دلجویی و بازگشت شمس به دمشق فرستاد. موصوف دعوت مولانا را پذیرفت و بعد از حدود پانزده ماه(ذیحجۀ 644ق.) دوباره به قونیه برگشت. با آمدن شمس، بار دیگر هر دو خلوت گزیدند. بعد چندگاهی شمس(بالاتر از شصت ساله) دل به کیمیا خاتون جوان دختر خانم دوم مولوی از شوهر نخستین او داد و این عقد صورت گرفت. در حالیکه علاء الدین ، پسر مولوی به این دختر محبت معصومانه داشت؛ مگر نسبت مصروفیت های درسی و هیبت پدر، جرأت اظهار آنرا نکرد. کیمیا خاتون گویا در اثر بدگمانی، سخت گیری و زود رنجی شمس بیمار شد و فوت نمود. زنده گی مشترک و اجباری این دو زوج کمتر از یکسال طول کشید.

شمس، در پنجم شعبان سال 645ق. بار دوم از قونیه غیبت نمود؛ چنانچه هرگز برنگشت. صاحبنظران در این راستا حرف های مختلف گفته اند؛ از جمله: غم و اندوه مرگ همسر جوانش(کیمیا خاتون)، ایجاد مخالفت ها از سوی مریدان و هواخواهان مولوی نسبت به وی زیرا مولانا و شمس اینبار در خلوت افراط میکردند. کشته شدن و به چاه افگندن او از جانب دوستان و هواخواهان علاءالدین ، پسر مولوی، زیرا شمس رقیب عشقی پسر مولوی بوده است. اما این سخن را نه تنها استاد خلیل الله خلیلی در نی نامۀ خود تردید مینماید؛ بلکه بسا از پژوهشگران دیگر نیز قبول ندارند. خلاصه اینکه، حادثۀ بزرگی به وقوع پیوست(قتل یا غیبت شمس) که اثرات آن روح حساس مولوی را در تلاطم افگند. در این اواخر محلی در قونیه کشف شده، که گویا آرامگاه شمس میباشد. روایت دیگری نیز هست مبنی بر اینکه شمس در جوار تربت سلطان العلماء دفن گردیده. جالب اینکه میان گروه مولویه و طرفداران شمس نظری وجود دارد که روزی این شمس دوباره ظهور خواهد کرد و همچنان سخنان دیگر نیز اینجا و آنجا در باب وی گفته شده است.

 

مآخذ:

1-                            عبدالباقی گولپینارلی، مولانا جلال الدین، زندگان، فلسفه، آثار و گزیدای از آنها. ترجمه و تتوضیحات: توفیق هاشم پور سبحانی، چاپ چهارم، چاپ و صحافی شرکت چاپ فرشیوه، 1384، ص 107.

2-                            همان اثر، ص 102( به حوالۀ مقالات شمس، ص 59)

3-                            خلیل الله خلیلی، از بلخ تا قونیه، ص 5.

4 و 5 – قمار عاشقانه، ص 51 و 8 .

6-  پله پله تا ملاقات خدا، ص 168. ، مولانا جلال الدین، زندگانی، فلسفه، آثار و گزیده ای از آنها، صص 143 -144 . ، مناقب العارفین جلد دوم، ص 700. و مولانا جلال الدین، زندگانی، فلسفه و گزیده ای از آنها، ص 147.