ویژه گیهای انسان سالاری در کلام اقبال
سرمحقق محمد آصف گلزاد
ویژه گیهای انسان سالاری در کلام اقبال
خداوند (ج) انسانرا من حیث اشرف مخلوقات آفریده. از اینرو جایگاه او فراتر از سایر موجودات و مخلوقات تثبیت گردیده است؛ چنانچه به «احسن التقاسیم» ملقب شده. سایر نعمات طبیعی و اجتماعی را در خدمت وی و در جهت آسایش وی گمارده است. خداوند انسانرا با داشتن مرتبت وکرامت نایب و خلیفۀ خود بر روی زمین ساخته است. تادر این کرۀ خاکی امر براند و حکم پروردگارش را به منصۀ عمل قرار دهد؛ چنانچه علامه اقبال نیز بدین نکته اشارتی دارد که:
نایب حق در جهان آدم شود
بـر عناصر حکم او محکم شود
(کلیات اقبال، ص 97)
طبیعت و کائنات بدون موجودیت انسان، مفهومی ندارند. لذا مجموع عناصر طبیعی و سماوی نمایانگر تجلی نور الهی و موجودیت بشری است و در غیر وجود انسان، همه مکدر و بی نور میباشند.
جهان غیر از تجلی های ما نیست
که بی ما جلوۀ نور و صدا نیست
(کلیات اقبال، ص 164)
پس انسانرا مقامی است برتر و فوق موجودات دیگر ، لذا با درک این ویژه گی، شاعر توصیه بدان دارد که دلها را باید راضی داشت و اخوت و برادری را ارج گذاشت، طوریکه در بیت ذیل می او مینگریم که گوید:
تا اخوت را مقام اندر دلست
بیخ او در دل نه در آب و گلست
( کلیات، ص 305)
نوع بشر را طبایع و خصلت ها متفاوت است. از اینجاست که عملکرد او نیز گونه های مختلف دارد، دسته یی جانب نیکی میشتابند و گروهی هم به پهنای بدی میخزند. علامه اقبال ضمن مباحث مختلف، ویژه گیهای نیک و بد انسانی را بر شمرده پاداش نیک و پاد افراه بدی را نزد خدا (ج) و مخلوقش بر ملا ساخته است. شاعر مخاطب کلامش را به خوبی تشویق و از کردار ناهنجار بر حذر میدارد، اقبال آرزومند است که محبت و دوستی بر قلب ها حکومت نماید و انسان همه در گرو آن قرار داشته باشند:
حرف بد را بر لب آوردن خطاست
کافر و مومن همه خلق خداست
آدمی از ربط و ضبط تن به تن
بر طریق دوستی گامی بزن
از آنجایی که اقبال ، خود فیلسوف و اندیشمند بزرگی بود و از دین مقدس اسلام، معلومات وسیعی داشت، لذا طینت مسلمین را بیشتر از سایر طریقه ها به ستایش گرفته است. او خوب میدانست که اسلام دین عطوفت و مهربانی بوده، پیروانش هم با این صفات، متصف اند. حرف های شاعر نیز در این راستا قابل دقت و شنیدنی است:
فطرت مسلم سرا پا شفقت است
در جهان دست و زبانش رحمت است
طینت پاک مسلمان گوهر است
آب و تابش از یم پیغمبر است
(کلیات اقبال، ص 89-90)
او بسان همه راستکاران، نیک اندیشان و بنده گان مخلص، مشوق دوستی و محبت میباشد. شاعر معتقد بدانست که این ویژه گی را نباید صرف به دوستان روا داشت، بلکه دشمن را نیز گرامی داشت، زیرا خواه ناخواه روزی عاید مفادی نسبت بتو خواهد گردید. سخنان مولانا اقبال در این راستا، ما را به یاد حافظ آن مبلغ و شیخ بزرگوار می اندازد، که سروده بود:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
(دیوان حافظ، بخط فریبا مقصودی، ص 15)
و حالا از اقبال بشنویم:
راست میگویم عدو هم یار تست
هستی او رونق بازار تست
کشت انسانرا عدو باشد سحاب
ممکناتش را بر انگیزد ز خواب
(کلیات اقبال، ص 38)
اقبال فطرتاً، شاعری است انساندوست، او مخالف ستم فردی، گروهی و اجتماعی میباشد. از جفا و بیداد متنفر بوده و به عاملین آن از خداوند طلب رهنمایی میکند و چاره میجوید؛ زیرا شکایت او بیشتر از مفاسد زمانش است، که این مرد آزاده را متأثر و متألم گردانیده، گویا « زنده گی بر گردنش بارگرانی بیش نیست» نفیرش را بشنویم:
گروهی را گروهی در کمین است
خدایش یار اگر کارش چنین است
(کلیات، ص 173)
مرا در عصر بی سوز آفریدند
به خاکم جان پر شوری دمیدند
چو نخ بر گردن من زنده گانی
تو گویی بر سر دارم کشیدند
(کلیات، ص 449)
اگر بجای کلیات بزرگ اقبال، صرف این یک بیت از او باقی میماند، آنهم کافی بود که اخلاقش را معترف به سجایای نیک و منش انسانی او گرداند:
سروری در دین ما خدمتگری است
عــدل فاروقی و فقر حیدری است
(کلیات اقبال، ص 191)
وحدت ملی، یکی از صفات بارز و نشانۀ بزرگی است از تعاون و همیاری جامعه، علامه اقبال نه تنها بر روند وحدت ملی تاکید می ورزد، بلکه خواهان یگانه گی منطقه و حتی جهان اسلام بوده است. وی نفاق و چند دسته گی را عامل بدبختی اجتماعی و بشری میداند، زیرا فرآورد این کار همانا شکست و درمانده گی میباشد، خطاب او بیشتر متوجه شرق و شرقیان است. به این سخنانش گوش فرا میدهیم:
فرد را ربط جماعت رحمت است
جوهر او را کمال از ملت است
تا توانی با جماعت یار باش
رونق هنگامۀ احرار باش
حرز جان کن گفتۀ خیرالبشر
هست شیطان از جماعت دور تر
فرد و قوم آیینۀ یکدیگر اند
سلک و گوهر کهکشان و اختر اند
فرد میگیرد ز ملت احترام
ملت از افراد می یابد نظام
فرد تا اندر جماعت گم شود
تا به معنی فرد هم ملت شود
وحدت او مستقیم از کثرت است
کثرت اندر وحدت او وحدت است
لفظ چون از بیت خود بیرون نشست
گوهر مضمون به جیب خود شکست
برگ سبزی کز نهال خویش ریخت
از بهاران تار امیدش گسیخت
فرد تنها از مقاصد غافل است
قوتش آشفته گی را مایل است
قوم با ضبط آشنا گرداندش
نرم رو مثل صبا گرداندش
(کلیات اقبال، ص 58-59)
در وحدت و یگانهگی، نصرت و بهروزی نهفته است. اگر در جامعه یا کشوری، وحدت حکمفرما نباشد، خداوند(ج) نیز از آن ملت بیزار است. به خصوص آن ملتی که از خویش بریده و به دامن غیر آویخته، شایستۀ نگونساری و بد روزی میباشد. حرف های شاعر نیز همین هاست که گفته شد:
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش بدست خویش بنوشت
به آن ملت سر و کاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کشت
(کلیات اقبال، ص455)
منت پذیران خوان غیر، دایماً زبون و بیچاره اند، پس وای بر اینچنین گدا ها، که نه آبی دارند و نه آبرویی:
وای بر منت پذیر خوان غیر
گردش خم گشتۀ احسان غیر
(کلیات اقبال، ص19)
با در نظر داشت نکات فوق، شاعر پای مثلی را به میان کشیده، یادی از قوم حضرت موسی(ع) مینماید. هدف از یاد کرد این موضوع، در واقع هشداری است به جمعیت مسلمانان امروزی، که وحدت و اتفاق را از دست ندهند و از عملکرد قوم حضرت موسی علیه السلام درس عبرت هم بیاموزند.
عبرتی ای مسلم روشن ضمیر
از مآل امت موسی بگیر
داد چون آن قوم مرکز را ز دست
رشتۀ جمعیت ملت شکست
در جهان جان امم جمعیت است
در نگر سر حرم جمعیت است
(کلیات اقبال، ص 92)
علامه اقبال، صفات و ممیزات وحدت را، که بس فراوانست، چنین خلاصه نموده:
اسود از توحید احمر میشود
خویش فاروق و ابوذر میشود
قوم را اندیشه ها باید یکی
در ضمیرش مدعا باید یکی
جذبه باید در سرشت او یکی
هم عیار خوب و زشت او یکی
(کلیات اقبال، ص 63)
نکتۀ دیگری که در کلام اقبال بازتاب گسترده و خوبی دارد، همانا مسئالۀ حریت و آزادی میباشد. آزادی به ذات خود یک ودیعۀ الهی است، که همه موجودات باید از آن بهرور باشند. سخنواران، اندیشمندان و فعالین اجتماعی در باب مزایای آن قلمفرسایی ها کرده اند، که از آن میان یکی هم علامۀ شرق یعنی اقبال لاهوری را میتوان نشانی کرد. اقبال پیرامون اصطلاح و مفهوم آزادی و آزاد منشی ابیات متعددی ساخته است. او محکومیت و محرومیت از آزادی را بدتر از هر بلا و مصیبت گفته، تمثیل ذیل شاعر نمایانگر خوبی است از آزادی، در مقایسه با عفریت سیاه و شوم محکومی:
شوره بوم ازنیش گژدم خار خار
موراو اژدر گز و عقرب شکار
صر صر او آتش دوزخ نژاد
زورق ابلیس را باد مراد
آتشی اندر هوا غلتیده یی
شعله یی در شعله یی پیچیده یی
در کنارش مار ها اندر ستیز
مار ها با کفچه های زهر ریز
شعله اش گیرنده چون کلب عفوز
هولناک و زنده سوز و مرده نور
در چنین دشت بلا صد روزگار
خوشتر از محکومی یکدم شمار
(کلیات، ص 179-180)
طوریکه در بالا یاد کردم، سخنوران در باب واژۀ آزادی، اشعار آبدار و زیبا ساخته اند، که ذکر همه از حوصلۀ این مقالت خارج است، مگر حیف میدانم که این پارچه شعر استاد بیتاب را نادیده بگذریم:
به سختی در سیه چال آرمیدن
به کنج تنگ زندان در خزیدن
ز آب زنده گانی دست شستن
امید عافیت از جان بریدن
رۀ سیلاب وز خاشاک بستن
به مو کوه گرانی را کشیدن
خزف را گوهرشهوار کردن
به مژگان سنگ خارا را بریدن
به شستن بردن از زنگی سیاهی
به فرق سر به لاش که دویدن
ز سختی های چرخ فته اندیش
به زیر آسیا سنگی خزیدن
نباشد آنقدر ها سخت و مشکل
که خود را زیر دست غیر دیدن
حقیقت مسلمی است که چون آزادی در خطه یی نباشد، جایش را برده گی و محکومیت اشغال میکند. در اینچنین یک حالت سلب آزادی مطرح است، که در نتیجۀ آن حتی کرامت انسانی پامال میگردد. زنده ها به مرده گان متحرک مبدل میشوند. ذوق نابود میگردد و از همین قبیل ها. اینک تصویر روشنی را که علامه اقبال ارایه داشته به تماشا می نشینیم:
از غلامی دل بمیرد در بدن
از غلامی روح گردد بار تن
از غلامی بزم ملت فرد فرد
این و آن با این و آن اندر نبرد
در فتد هر فرد با فرد دگر
هر زمان هر فرد را دردی دگر
از غلامی مرد حق زنار بند
از غلامی گوهرش نا ارجمند
شاخ او بی مهرگان عریان ز برگ
نیست اندر جان او جز بیم مرگ
کور ذوق و نیش را دانسته نوش
مردۀ بی مرگ و نعش خود بدوش
آبروی زنده گی در باخته
چون خران با کاه وجو در ساخته
ممکنش بنگر، محال او نگر
رفت و بود ماه و سال او نگر
روز ها در ماتم یکدیگر اند
در خرام از ریگ ساعت کمتر اند
(کلیات اقبال، ص179)
هیچ هوشمندی، اسیر دام غلامی نمیشود، اگر چه تار های این دام حریر و سخت فریبنده هم باشد:
طایر
دانا نمیگردد اسیر
گر چه باشد دامی از تار حریر
(کلیات اقبال، ص 184)
این تمثیل دیگر شاعر که در باب بنده گی داده شده، نیز خواندنی است:
مرگ ها اندر فنون بنده گی
من چه گویم از فسون بنده گی
نغمۀ او خالی از تار حیات
همچو سیل افتد به دیوار حیات
چون دل او تیره سیمای غلام
پست چون طبعش نوا های غلام
از دل افسردۀ او سوز رفت
ذوق فردا، لذت امروز رفت
از نی او آشکارا راز او
مرگ یک شهر است اندر ساز او
نا توان و زار میسازد ترا
از جهان بیزار میسازد ترا
الحذر این نغمۀ موت است و بس
نیستی در کسوت صوت است و بس
(کلیات اقبال، ص 180)
علامه اقبال، تبعیض و تعصب را سخت نکوهش نموده، تعصب به هر رنگ، شکل و شیوه یی که باشد نزد وی منفور است؛ چرا که این خود در حقیقت دردی است لاعلاج و نمایانگر بی خردی شخص:
بـر نسب نازان شدن نادانی است
حکم او اندر تن و تن فانی است
(کلیات اقبال، ص 63)
فخر کردن به نسب، رنگ نژاد، قوم، ملیت، منطقه، زبان و امثال اینها، بت های زر انددوی اند که در ظاهر امر برای کوتاه بینان و کم مایه ها زیبا جلوه مینمایند. اما در واقع این آمال بیهوده، پوچ و ویرانگر، آرزو های انسانی بوده و در قبال آن، خصلت آدمیت از میان میرود:
باز طرح آذری انداخته است
تازه تر پروردگاری ساخته است
کاید از خون ریختن اندر طرب
نام او رنگ است و هم ملک و نسب
آدمیت کشته شد چون گوسفند
پیش پای این بت نا ارجمند
(کلیات اقبال، ص 95 )
او سپاه اسلام را تحت یک لوا مینگرد. رجحان نسب را بر حسب نفی کرده، بلکه همچون سخنگوی برادری و برابری، حرف هایش را به دورترین نقطه میرسانید. خطاب کردن های شاعر در این همراه است با صداقت، صراحت و عقیدۀ کامل او بدین حرفهایش:
فارغ از باب و ام و اعمام باش
همچو سلمان زادۀ اسلام باش
ملت ما شأن ابراهیمی است
شهد ما ایمان ابراهیمی است
گر نسب را جزو ملت کرده یی
رخنه در کار اخوت کرده یی
و باز به این شعر دیگرش دقت کنید، که به عنوان سخن سالار بزرگی، با سلاح منطق در نبرد تبعیض میرود و آنرا به مسخره میگیرد، چرا که عامل تعصب نزد وی کودکی بیش نیست:
تو ای کودک منش خود را ادب کن
مسلمان زاده یی ترک نسب کن
به رنگ احمر و خون و رگ و پوست
عرب نازد اگر ، ترک عرب کن
(کلیات اقبال، ص 203 )
نیست از روم و عرب پیوند ما
نیست پا بند نسب پیوند ما
دل به محبوب حجازی بسته ایم
زین جهت با یکدیگر پیوسته ایم
(کلیات اقبال، ص 110)
تصورم چنان است که اقبال از این بیت و سایر سخنان مولای بلخ فراوان الهام گرفته است:
سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
(مولوی بلخی)
و برداشت های اقبال را از درخت پر بار اندیشه های مولوی بلخی مینگریم که جالب است:
خویشتن را ترک و افغان خوانده یی
وای برتو آنچه بودی مانده یی
وارهان نامیده را از نام ها
ساز با خم در گذر از جامها
ایکه تو رسوای نام افتاده یی
از درخت خــــویش خام افتاده یی
(کلیات اقبال، ص 105 )
و این دو رباعی دیگر اقبال که مشهور و خواندنیست:
هنوز از
بند آب و گل نرستی
تو گویی رومی و افغانیم من
من اول آدم بی رنگ و بویم
از آن پس هندی و تورانیم من
(کلیات، ص 213 )
نه افغانیم و نی ترک و تتاریم
چمن زادیم و از یک شاخساریم
تمیز رنگ و بو بر ما حرام است
که ما پروردۀ یک نوبهاریم
(کلیات اقبال، ص 203 )
تبعیض و تعصب آنچه را در پی دارد، همانا کبر و نخوت میباشد، که این هم دست کم از آن نیست. تکبر، منشأ شیطنت دارد و از نتیجه اش همه آگاهند و آن اینکه باعث رانده شدن عزازیل از بارگاه خداوندی شد. کبر و خودخواهی از «من» گفتن تغذیه میگردد و جایگاهش زندان لعنت الهی است:
تکبر عزازیل را خوار کـرد
به زندان لعنت گرفتار کرد
چون عزازیل در مقام «من» گفتن قرار گرفت و از امر الله (ج) سر باز زد، آدم (ع) را سجده نبرد. وی در این اندیشه بود که من از نور و آدم موجودی است خاکی. لذا او را سزاوار عبادت کردن نپنداشت. علامه اقبال تمثیلی دارد، که در آن شیطان و تکبر او را مجسم میسازد.
نوری نادان نیم، سجده به آدم برم
او به نهاد است خاک من به نژاد آذرم
( کلیات اقبال، ص 215 )
خود برتر نگری، پایه های انسانیت را لرزان میگرداند، رهایی از سر پنجۀ این هیولای نامیمون، در واقع گریز از شر نفس عماره است. علامه اقبال بار بار خوانندۀ کلامش را به ترک این خصلت تشویق و ترغیب نموده است. او میگوید انسان باید همچون سبزه باشد تا از خاک هر بار، تازه و نو سرزند و حیاتش رنگ جاویدانه داشته باشد .این در صورتی امکان پذیر است که خود خواهی را در وجود ذبح کنیم:
ایکه مینازی به ذبح گوسفند
ذبح کن خود را که باشی ارجمند
زنده گی را میکند نا پایدار
جبر و قهر و انتقام و اقتدار
سبزه پامال است و روید بار بار
خواب مرگ از دیده شوید بار بار
(کلیات اقبال، ص 22)
همچنان شاعر دیگر نیز عین موضوع را چنین پرورانیده است:
افتاده گی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
این تصایح علامه اقبال، همچون نوشدارویی است در جهت دفع خود بینی و ستایش از خود:
خاک گشتن مذهب پروانه گی است
خاک را آب شو که این مردانه گی است
در گل خود آدمی تعمیر کن
آدمی را عالمی تعمیر کن
(کلیات اقبال، ص 35 )
یکی از صفات برازندۀ علامه اقبال که از خلال کلامش خواننده را جانب خود میکشاند، همانا علو همت شاعر است. طوریکه معلوم گردیده او هرگز از خوان دیگران لقمه نچیده و بار احسان کسی را بدوش نبرده، نزد کسان و ناکسان دست طمع دراز نکرده است، از ینرو مفاخره هایی که در ابیاتش جلوه میکنند، همه مصداق سخن ماست. این موضوعی است که نه تنها اقبال خود بدان اشارت هایی دارد، بلکه معاصرین شاعر و سایر نویسنده ها نیز از یاد کرد نکات فوق چشم پوشی نتوانسته اند. پس این مفاخره های ویرا بنگریم که چه خوش گفته است:
بار احسان بر نتابد گردنم
در گلستان غنچه گردد دامنم
سخت کوشم مثل خنجر در جهان
آب خود میگیرم از سنگ گران
پردۀ رنگم، شمیمی نیستم
صید هر موج نسیمی نیستم
در شرار آباد هستی اخگرم
خلعتی بخشد مرا خاکسرتم
(کلیات اقبال، ص 56 )
او جهان و جهانیان را از دریچۀ چشم دیگران به نظاره نگرفته، بلکه دیدگاهش وابستۀ دل و دماغ خودش میباشد. استقرار فکری شاعر را در این بیت او به نظاره میگیریم، که در واقع راه و رسم اجتماعی و استغنا را به دیگران گوشزد میکند:
نکردم از
کسی در یوزۀ چشم
جهان را جز به چشم خود ندیدم
(کلیات اقبال، ص 206 )
اقبال را عمدتاً توصیه بر ینست که انسان باید متکی به خود باشد، در برابر مصایب و حوادث و جریانهای اجتماعی و طبیعی چون بید به لرزه نیفتد، بلکه همچون مروارید در دل دریای حوادث و در قلب صدف آرام گیرد:
گر به خود محکم شوی سیل بلا انگیز چیست
مثل گوهر در دل دریا نشستن میتوان
( کلیات اقبال، ص 249 )
این شاعر سدره نشین، جایگاه انسان را بس بلند میداند، تن به پستی در دادن و به جستجوی دانه یی قبول خواری و خاکساری را مایۀ ذلت میشمارد. مخاطب کلامش را توصیه به داشتن صفات شاهینی مینماید، زیرا این از ویژه گیهای خصلت برتر اوست:
قبای زنده گانی چاک تا کی
چو موران آشیان در خاک تا کی
به پرواز آی و شاهینی بیاموز
تلاش دانه در خاشاک تا کی
(کلیات اقبال، ص 211 )
دون همتی و قبول بی مقداری، باعث ایجاد عقب گرایی ها، خود کمتر بینی و سایر کاستی ها در وجود انسان میگردد. پس در همه کار ها باید همت را یار و یاور خود ساخت و در چنین حالت میتوان از سنگ آب بیرون آورد و در غیر آن به گفتۀ اقبال همچون حیوان صرف با یک مسؤولیت باقی میماند، آنهم خورد و نوش است و بس. در این حالت زند هگی را چه سودی در پیش خواهد بود:
صد مرض پیدا شد از بی همتی
کوته دستی، بیدلی، دون فطرتی
سنگ ره آبست اگر همت قویست
سیل را پست و بلند جاده چیست
مثل حیوان خورد و آسودن چه سود
گر به خود محکم نه یی بودن چه سود
(کلیات اقبال، ص 38 )
شاعر به همت والای کسانی مباهات مینماید که از تشه گی در تۀ آفتاب سوزان قرار داشته، مگر جرعه آبی را حتی از خضر نمی طلبند. یعنی مرگ را بر طمع بیجا ارجحیت میدهند. او غیرت مردانه را که صفت بارز ملل شرق است تاکید و تأیید نموده، به بانگ رسا میگوید که :
ای خنگ آن تشنه کاندر آفتاب
می نخواهد از خضر یک جام آب
چون حباب از غیرت مردانه باش
هم به بحر اندر نگون پیمانه باش
(کلیات اقبال، ص 19 )
در نتیجه میتوان گفت که اندیشه های والای انسانی چنانچه در تار و پود ادبیات فارسی دری عجین شده و سخنپردازان ما در پرتو آن از کهن روزگار بدینسو طبع آزمایی نموده اند. این ویژه گی طی سده های اخیر بیشتر گل کرده است. از آن میان یکی هم علامه اقبال میباشد. این شاعر هندی تبار، مگر عاشق فرهنگ و ادبیات فارسی دری، سمند اندیشه را در راستای « انسان سالاری» نیک به جولان کشیده و پیرامون این زبان هم گفته است:
گر چه هندی در عذوبت شکر است
طرز گفتار دری شیرین تر است
او خوب میدانست که در نظام هستی، جایگاه « انسان» به عنوان اشرف مخلوقات فراتر از همه قرار داشته و سایر پدیده های طبیعی را خدا به طفیل او هستی بخشیده است. لذا حرف هایش به قول معروف همه از دلش برخاسته از همین رو بر دلها جا میگیرد. پس روانش را شاد و مکانش را بهشت برین میخواهیم.
پایان