سرمحقق محمد آصف گلزاد
صایب تبریزی
میرزا محمد علی صایب، فرزند عبدالرحیم، شاعر معروف قرن دوازدهم هجری است. پدرش از بازرگانان تبریز بود، که به اصفهان مهاجرت کرد و صایب در این شهر متولد شد. زمان ولادت وی دقیق معلوم نیست؛ اما عده یی بدین باوراند که موصوف در سال 1010. ویا 1016ق. تولد شده است(1). صایب در اصفهان دانش آموخت و حسن خط را نیز از کاکای خویش، شمس الدین تبریزی، معروف به «شیرین قلم» فرا گرفت.(2)
میرزا محمد علی صایب، در سال 1037ق. (اخیر عهد جهانگیر) عزم سفر هند نمود و غزلی به عنوان توشۀ راه ساخت، که چند بیت آن ذکر میشود:
طلایی شد چمن ساقی، بگردان جام زرین را
بکش بر روی اوراق جهان، دست نگارین را
دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
به جای لعل و گوهر از زمین اصفهان صایب
به ملک هند خواهد برد، این اشعار رنگین را
صایب از راه هرات، وارد کابل شد و مدتی را در این شهر سپری نمود. موصوف از طراوت و زیبایی های کابل ضمن قصیده یی توصیف نمود. اینک بر گزیده یی از آن جمله:
خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش
خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد
شوم چون عاشقان و عارفان از جان گرفتارش
ز وصف لالۀ او رنگ بر روی سخن دارم
نگه را چهره خون سازم ز سیر ارغوان زارش
چه موزون است یارب طاق ابروی پل مستان
خدا از چشم شوخ زاهدان بادا نگهدارش...(3)
صایب از کابل رهسپار هندوستان گردید و مدت هفت سال را درآن دیار و دربار شاه جهان سپری کرده و در سال 1040ق. دوباره جانب اصفهان برگشت و در خدمت شاه عباس قرار گرفته و سمت ملک الشعرایی یافت. این سخنسرا، اشعار فراوان سرود. در بدیهه گویی هم دست توانا داشت. انواع شعر را میدانست؛ مگر در غزلسرایی استاد بود. به سعدی و حافظ بیش از دیگران، ارادت می ورزید و پیرو مکتب ادبی هندی بود.(4)
کلامش اضافه تر حاوی نکات دقیق اخلاقی، حکمی، عرفانی، اجتماعی و مثل ها میباشد. موصوف دیوان بزرگی دارد که چاپ شده است. وفات صایب در سال 1081ق. ویا بنابر پاره یی از روایات 1080ق. در اصفهان رخ داد و در همان شهر به خاک سپرده شد. این بیت از یک غزل او را بر سنگ قبرش نگاشتند:
در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
عالم پر است از تو خالی است جای تو(5)
نمونۀ کلام صایب:
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
پستان سحر خشک شد از بس نه مکیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد
یکبار تو بی درد گریبان نه دریدی
چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی
ز افسرده گی از شخ به شاخی نه پریدی
پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بود
از گلشن بیچون و چرا رنگ نه دیدی
یک صبحدم از دیده سرشکی نه فشاندی
از برگ گل خویش گلابی نه کشیدی
چون صورت دیوار در این خانه شدی محو
دنبالۀ یوسف چو زلیخا نه دویدی
گردید ز دندان تو، دندانه لب جام
یکبار لب خود ز ندامت نه گزیدی
از رنگ قصاوت دل خود را نه زدودی
جز سبزۀ بیگانه از این باغ نه چیدی
از بار تواضع قد افلاک دوتا ماند
وز کبر تویک ره چو مۀ نو نه خمیدی
ایام خزان چون شوی ای دانه برومند
از خاک چو در فصل بهاران نه دمیدی
در پختن سودا شب و روز تو سر آمد
زین دیگ به جز زهر ندامت نه چشیدی
از شوق شکر مور بر آورد پر و بال
صایب تو در این عالم خاکی چه خزیدی
فهرست مآخذ:
1- دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران. جلد پنجم(حصۀ دوم)، چاپ نهم، (تهران: انتشارات فردوس، 1383)، ص 1272.
2- همان اثر، ص 1273.
3- د.م. آریانا، ص 822.
4- دکتر زهرا خانلری (کیا)، فرهنگ ادبیات فارسی دری. ص 313.
5- تاریخ ادبیات در ایران، جلد پنجم، حصۀ دوم، ص 1275.